هنوز طنزیمشو نخوندم!

ارژنگ حاتمی

- سلام آقا، گوسفند زنده دارین؟!
-- بع!
- چی؟! متوجه نشدم!!
- باز تو گوشی رو برداشتی؟! چند بار بهت گفتم اجازه نداری گوشی تلفن رو برداری؟! گوسفند بد!! حالا که این‌طور شد سفارش بعدی تو رو می‌فرستم!! ... ببخشید جناب، بعضی وقت‌ها این گوسفندا بازیگوشی می‌کنن. گوسفند زنده می‌خواین؟!
- بله، واسه اینکه مطمئن شم حالش خوبه، اجازه می‌دین از دوباره صدای بع‌بع‌اش رو بشنوم!؟
-- نمی‌شه! الان سمش بنده! تشنه‌شه داره آب می‌خوره!
- آهان! شما هم از این قصاب‌هایی هستین که قبل از فروش گوسفندها چند کیلو آب بهشون می‌دین تا وزنشون بیشتر بشه؟!
-- این چه حرفیه؟! گوسفند اومده هی می‌گه «بع‌بع»، یعنی من تشنمه؛ ما هم بهش دو سه تا بطری آب معدنی و هفت هشت تا آب پرتقال می‌دیم، همین!
- باشه، پس به این آدرسی که می‌گم گوسفند رو بیارین!
(نیم ساعت بعد)
- آقا این چه وضعشه؟! چرا این گوسفنده خیسه؟!
-- چترش رو فراموش کرد بیاره، زیر بارون این‌طوری شد!
- یه نگاهی به آسمون بنداز! هوا صاف صافه!
-- آهان! اشتباه شد! راستش ازش پرسیدم آخرین آرزوت قبل از پخ پخ شدن چیه؟! اونم گفت:«بع‌بع»، یعنی اینکه دوست دارم برم استخر! باور کنین 8هزار تومن دادم براش بلیت استخر خریدم!
- آخی! الان هم گفت «بع‌بع»، این «بع‌بع‌اش» به چی معنی بود؟!
-- این بع‌بع به معنی این بود که گشنمه.
- حالا علف از کجا بیارم بدم این زبون‌بسته؟!
-- علف؟! چرا توهین می‌کنی؟! گوسفندی که آب‌معدنی بخوره و بره استخر مگه علف می‌خوره؟! این غذای اصلی‌اش کارتون و کاغذ و اینجور چیزهاست.
- آخه کارتون هم نداریم ... اوهوی داری چیکار می‌کنی؟! این روزنامه امروزه، چرا داری شهرآرامو می‌خوری؟! هنوز طنزیمشو نخوندم!!

چاپ شده در ستون "طنزیم" روزنامه "شهرآرا"

درخواست کارشناسان سوسه: اسامي 22 قلم کالاي اساسي را افشا کنيد!

ارژنگ حاتمي

هر چه مي کشيم از دست اين قيمتهاي جهاني است. هي بالا مي روند و قيمتهاي داخل را هم با خود بالا مي برند! رئيس سازمان بازرگاني تهران گفت: «افزايش بهاي شکر به دليل قيمتهاي جهاني بود و ديگر بالا نمي رود.»

البته ما نمي دانيم قيمت شکر به خاطر چشم و همچشمي با قيمت همتاي خارجي اش بالا رفت و يا اينکه به مانند بنزين ترس از قاچاقش بود که گران شد! در همين راستا و با توجه به گفته آقاي رئيس براي محققان سوسه اي چند پرسش به وجود آمد که بدين شرح مي باشد:

- آقاي رئيس از کجا مطمئن هستند که قيمت شکر ديگر بالا نمي رود؟! اگر زبانم لال همين فردا دوباره قيمت جهاني شکر بالا رفت چطور؟!
- چرا هميشه قيمتهاي جهاني بالا مي روند؟ !
- اگر بر فرض محال قيمت جهاني شکر پايين آمد، آيا شکر ارزان مي شود؟! يا فقط گراني ها تحت تأثير بازار جهاني مي باشد؟!

يک روز پيش از اينکه آقاي رئيس دليل گران شدن شکر را بگويند، در خبرها و از قول عضو کارگروه تنظيم بازار خوانده بوديم: «وزارت بازرگاني تدابيري انديشيده است تا بازار را در زمان اجراي قانون هدفمند کردن يارانه ها، در مراقبت ويژه قرار دهد و اجازه ندهد که قيمت 22 قلم کالاي اساسي افزايش يابد.»

 در جمله فوق به جمله «در زمان اجراي قانون هدفمند کردن يارانه ها ... » دقت مي کنيم و متوجه مي شويم احتمالا وزارت بازرگاني تدابيرش فقط در زمان اجراي طرح است و تنها در آن زمان بازار در مراقبت ويژه قرار دارد و يحتمل در باقي اوقات بازار در مراقبت غيرويژه(! ) به سر مي برد!

در همين راستا يکي از کارشناسان سوسه اي با درخواست از مسؤولان براي افشاي نام کامل اين 22 قلم کالاي اساسي پرسيد: «آيا اين مراقبتهاي ويژه مشمول قيمتهاي جهاني هم مي شود؟! »

چاپ شده در روزنامه قدس (صفحه سوسه)

عجب دوره زمونه‌ای شده!!

ارژنگ حاتمی و شیما سیدی

آهای ماموران عرب شما با خودتون چی خیال کردین؟! فکر کردین خیلی زرنگین که باطل بودن گذرنامه یک پیرزن رو کشف کردین؟! اگه شما مامور بودین اون زمان که شهرام جزایری اومد توی خاکتون متوجه می‌شدین! زورتون به یک پیرزن رسیده؟! یعنی فکر کردین ماموران حراست فرودگاه ما متوجه نشدن؟! مامورای ما احترام موی سپید مسافرا رو دارن و حتی بلیتشون رو نگاه نمی‌کنن، چه برسه به اینکه گذرنامه‌شون رو هم چک کنن!! واقعا که!! عجب دوره زمونه‌ای شده!!

تشکر می‌کنیم از شورای ترافیک شهرستان سرخس که تصویب کرده است به‌زودی در این شهر اولین چراغ راهنمایی (آن‌هم از نوع سه‌رنگ، فکر کن!! سه رنگ! سبز داره، زرد داره، قرمز داره!!) نصب بشود!
شنیده می‌شود پس از اعلام این خبر، موجی از شادی و سرور در میان شهروندان سرخسی ایجاد شد؛ در همین راستا یک روح گفت: «ای کاش مسئولان کمی زودتر به این فکر می‌افتادند تا من هم به مانند باقی شهروندان از روی زمین این واقعه بزرگ را جشن می‌گرفتم!»، این روح در پاسخ به خبرنگار ما که پرسید نصف صورتتون کجاست؟! پاسخ داد: «چیز مهمی نیست، فقط دو تا لاستیک یک تریلی از روم رد شده!!»، ایشان همچنین با اشاره به صورتش گفت:«مگه جاش روی صورتم معلومه؟! خیلی تابلویه؟!»
در پایان از مسئولان باقی شهرها هم درخواست می‌شود کمی از مسئولان باقی شهرها یاد بگیرند و به فکر آسایش شهروندانشان باشند؛ فکر کن! به‌زودی سرخس صاحب اولین چراغ راهنمایی سه‌رنگ می‌شه!! خوش به حالشون!!

در مشهد یک پدر از پسرش شکایت کرده، چون پسرش 30 کیلو گوشت از وی زورگیری کرده!!
خب این چه کاریه؟! آدم از باباش زورگیری نکنه از کی زورگیری کنه؟! بره از آدم غریبه زورگیری کنه؟! باز خیلی خوشحال باش بی‌اجازه دست توی جیبت نکرده! حالا یکم گرسنه بوده خواسته یکم گوشت بخوره! به جای اینکه بگی الهی گوشت‌ها گوشت بشه به بدنت، می‌ری از دستش شکایت می‌کنی؟! عجب دوره زمونه‌ای شده! پدر هم پدرهای قدیم!!

چاپ شده در روزنامه شهرآرا 22/8/89

دیگه به اون کشکی‏ها هم نیست!

ارژنگ حاتمی

در روزنامه جام‏جم می‏خوانیم: «پرداخت وام به بستگان مدیران بانکی دشوار می‏شود.»؛ و دلمان به شدت برای بستگان دور و مخصوصا نزدیک مدیران بانک‏ها می‏سوزد.
در همین راستا یکی از آگاهان طنزیمی پیشنهاد داد كه از این پس به جای دشوار کردن پرداخت وام برای بستگان مدیران، پرداخت وام را برای دیگر افراد هم سهل کنیم!
بدون هیچ توضیح اضافی توجه شما را به دو دیالوگ زیر جلب می‏کنیم. (تذکر جدی: این دو دیالوگ هیچ ارتباطی به هم و ایضا خبر فوق ندارند و هر دو از زبان کولومبوتوئی به فارسی ترجمه شده‏اند.)

دیالوگ اول:
-قربون دستتون، عجب آش خوشمزه‏ای، فقط کشکش کمه. گفتم کشک، راستی همین وام ما رو هم اوکی کن!
- وام؟! شوخی می‏کنی! دیگه به اون کشکی‏ها نیست! مگه نمی‏دونی؟! پرداخت وام خیلی خیلی مشکل شده!
-اوه!! شوخی نکن عموجان! باید چیکار کنم؟!
-برای گرفتن وام باید تا بانک بیای و فرمش رو پر کنی و بعدش بدی من فرمت رو امضا کنم تا بتونی وام بگیری!
-اوه!! این چه وضعشه!! چقدر بروکراسی اداری! ما چه گناهی کردیم که پسر برادر مدیر بانک شدیم؟! یعنی واقعا فردا باید تا بانک بیام؟!

دیالوگ دوم:
-سلام بابایی! خوبی؟!
-پسرم! چندبار بگم سرکار به تلفن همراهم زنگ نزن!! زنگ بزن تلفن ثابت تا هزینه‏ها کاهش پیدا کنه! حالا چیکار داری؟!
-بابایی یه هفت هشت ده بیست میلیونی وام می‏خوام!
-اوه! پسرم مگه نشنیدی پرداخت وام برای بستگان مدیر بانک‏ها دشوار شده!؟
-خب! چه ربطی داره؟! من که از بستگان شما نیستم، پسرتون هستم!
-راست می‏گی‏ها!! چرا خودم متوجه نشده بودم... حسابت رو 10 دقیقه دیگه چک کن قند عسلم!

چاپ شده در روزنامه شهرآرا 16/8/89

بهترین اتفاقی که در طول زندگی ام می تونست اتفاق بیفته، اتفاق افتاد ... اتفاقی قشنگ و زیبا ... خیلی قشنگتر و زیباتر از اون چیزی که فکرشو می کردم ... به خودم این اتفاق خوب رو تبریک می گم ... به خودم تبریک می گم که قراره تا همیشه کنار  گلم زندگی کنم ...