دفتر طنز خانه ی سالمندان می شود؟!

ارژنگ حاتمی

در یکی از روزنامه ها گزارشی از اختتامیه چهارمین جشنواره طنز مکتوب را می خوانیم، این تیتر توجهمان را به خود جلب می کند:

رئیس حوزه هنری: زیر چهل ساله ها را به دفتر طنز راه ندهید!

در مورد علت قدغن شدن ورود افراد زیر چهل سال به دفتر طنز، کمی فکر می کنیم و تنها این دو احتمال به ذهنمان می رسد:

احتمال اول: در دفتر طنز حرف ها و شاید هم اعمالی انجام می گیرد که شنیدن و دیدنش برای افراد زیر 40 سال ممنوع است؛ البته با توجه به اینکه خفن ترین چیزهای موجود در عالم خلقت هستی ماکزیمم برای افراد زیر هجده سال ممنوع است، احتمال صحیح بودن "احتمال اول" به زیر صفر درصد تقلیل می یابد!

احتمال دوم: یحتمل به دلیل بالارفتن متوسط سن شهروندان تهرانی، این شهر با کمبود "خانه ی سالمندان" مواجه شده است و آقای بنیانیان قصد دارند دفتر طنز را تبدیل به خانه ی سالمندان کنند تا از این پس بابابزرگ ها و نن جون ها به این دفتر بیایند و با یکدیگر شطرنج بازی کنند!

 

کمی دقیق تر خبر را می خوانیم و در شرح خبر این جمله را یافت می کنیم: "زیر 40 ساله ها را به دفتر طنز راه ندهید که نتیجه اش تنها دور هم نشستن و خندیدن است."

در همین راستا یک سئوال در ذهنمان ایجاد می شود: «نتیجه ی دور هم نشستن بالای 40 ساله ها چه می تواند باشد؟!»

و پس از تفکرات بسیار به دو نتیجه می رسیم:

احتمال اول: تغییر نام "دفتر طنز" به "دفتر جدی" و تصویب قانونی مبنی بر اینکه دیگر کسی حق ندارد در جلسات بخندد!

احتمال دوم: سئوال غلط است، زیرا بالای 40 ساله ها "دور هم" نمی شینند، بلکه "دور میز" (آنهم میز گرد) می نشینند!

 

رئیس حوزه هنری: ما هم چنان منتظر تولید کتاب از سوی دفتر طنز هستیم.

و البته ما طنزنویسان هم، هم چنان منتظر کسی هستیم که بیاید و از ما حمایت کند تا بتوانیم کتابمان را چاپ کنیم!!

هر چه شکم بزرگتر، مدیر فعالتر!

ارژنگ حاتمی

مغز دوم در شکم است! (سلامت نیوز)

از ایام قدیم دیده می شد برخی افراد پس از صرف ناهار و یا شام و پس از پر شدن شکمشان مغزشان فعال می شده است، و تصمیماتی بزرگ گرفته و یا حرف های عجیبی می زدند، از آن جمله و به استناد یکی از درس های کتاب دوم دبستان، خانمی به نام کبری پس از صرف ناهار تصمیم بزرگی مشهور به تصمیم کبری می گیرد و با خود عهد می کند که اولا به اولین خواستگاری که به برایش بیاید جواب مثبت بدهد و ثانیا اینکه دیگر کتابش را در حیاط جا نگذارد، زیرا احتمال دارد باران بیاید و کتابش خراب شود و در نتیجه به اقتصاد و آموزش مملکت آسیب وارد کند!

اما متاسفانه به دلیل عدم پیشرفت علم در آن زمان این فعال شدن مغز پس از خوردن غذا غیرقابل توجیه بود و برخی گرفتن تصمیمات بزرگ پس از پرشدن شکم را تصادفی می دانستند، اما چندی پیش محققان امریکایی پس از آزمایش هایی به این نتیجه رسیدند که شکم افراد به مانند مغز دوم عمل می کند؛ البته برخی آگاهان بر این عقیده هستند که به نتایج این تحقیقات چندان هم نمی شود اعتماد کرد، زیرا که بر اساس برخی شنیده ها محققان امریکایی برای انجام آزمایش های خود از چند تن از سیاسیون (امریکایی و لاغیر!) استفاده کرده اند و کلا این افراد (اوباما،بوش و امثالهم) با شکمشان به جای مغز تصمیم می گیرند، و احتمال دارد در باقی نمونه ها و افراد این گونه نباشد!

در همین راستا گروهی از محققین پس از ثانیه ها تحقیق و بررسی برای اثبات قدرت تصمیم گیری توسط شکم، بعد از بررسی چند تن از مدیران و گرفتن سایز شکم آنها قبل و بعد از مدیر شدن، دلیل بزرگ شدن شکم برخی افراد را پس از مدیر شدنشان این گونه توضیح دادند: اصولا یک مدیر باید تصممیمات زیادی بگیرد و  گرفتن این تصمیمات متعدد غالبا توسط شکم مدیران گرفته می شود، این تصمیمات به مانند نوعی ورزش برای شکم عمل می کند و یک مدیر هر چه بیشتر با مغز موجود در شکمش تصمیم بگیرد مغز موجود در شکمش آماده تر و در نتیجه شکمش بزرگتر می شود و این بزرگ شدن شکم هیچ ربطی به پشت میز نشینی و عدم فعالیت ندارد و اصولا وجدان کاری یک مدیر را باید با اندازه ی شکمش سنجید، هر چه شکم بزرگ تر باشد یعنی آنکه مدیر فعالتر بوده است!

نه تحریمی در کار بود و نه کلاس گذاشتنی ...

 امسال جشنواره طنز مکتوب دعوت نشدم، ابتدا تصورم این بود که احتمالا قصور از پست بوده و آثارم به دفتر طنز نرسیده، اما وقتی چند روز پیش کتاب منتخب آثار جشنواره رو مطالعه کردم، از سطح بسیار بالای طنز در این دوره به شدت تعجب کردم و بسیار خوشحال شدم که طنز در این یکسال اخیر این همه پیشرفت داشته و متوجه شدم تنها دلیل عدم دعوتم به این جشنواره تنها و تنها ضعف کارهایم بوده است ... این پست را نوشتم تا برخی دوستانی که دلیل غیبتم در چهارمین جشنواره طنز مکتوب را نمی دانستند بدانند نه تحریمی در کار بوده است و نه کلاس گذاشتنی ... آثار فرستادیم و نامزد نشدیم ...  همین!

منوریل دیگه چیه؟!

ارژنگ حاتمی

در روزنامه ی شهرآرا تیتر خبری توجه مان را به خود جلب می کند:«انتقاد یک عضو شورای شهر از عدم پیشرفت پروژه منوریل»، با خودمان می گوییم حتما ایشان منظورش قطار شهری بوده و اشتباهی گفته است منوریل! اما با خواندن شرح خبر مطلع می شویم دو سال قبل شورای شهر مصوبه ای را در خصوص احداث منوریل در مشهد تصویب کرده است، این عضو شورا همچنین گفت که رییس جمهور نیز موافقت خود را با دادن بودجه ی هزار میلیارد تومانی برای این پروژه اعلام کرده است.

در همین راستا خبرنگار طنزیم به میان مردم رفت و از آنها پرسید که به نظر شما چرا پس از گذشت دو سال هنوز برای پروژه منوریل مشهد مشاوری انتخاب نشده است؟!، پاسخ ها بدین شرح است:

پاسخ اول: چی؟! منوریل؟! منوریل دیگه چیه؟!

پاسخ دوم: اصلا تصویب این مصوبه از همون اول هم غلط بود، وقتی اتوبوس های به این تندرویی داریم که دست فرمون راننده هاش در حد فرمول  A  است، و از صد تا منوریل زودتر آدم رو به مقصد می رسونن، دیگه چه احتیاجی هست به منوریل و قطار شهری؟!

پاسخ سوم: مگه شما نشنیدی؟! شاعر میگه:«رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود، رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود!»، شهرداری هم از پایه و اساس این بیت شعر رو سر لوحه ی کارهای خودش قرار داده، آهسته و پیوسته؛ چه عجله ای داریم حالا؟! درسته که مشهد داره تبدیل به یک پارکینگ بزرگ میشه اما شاعر یه بیت شعر خوب دیگه هم داره که میگه: «چو فردا شود، فکر فردا کنیم!»

پاسخ چهارم: آخه منوریل مشاور می خواد چکار؟! اصلا هر چی می کشیم از دست همین مشاورهاست، یا همش فیلم وسترن نگاه می کنن یا مشاوره ی اشتباه می دن، آخر سر هم بچه هاشون میرن تهران و در مصاحبه با شبکه ی تهران اینقدر از متروی اونجا تعریف می کنن که حیثیت پروژه ی شهرمون زیر سئوال میره!

پاسخ پنجم: بنده از اجرایی نشدن این مصوبه خیلی خوشحال هستم، اصولا منوریل چیز خیلی بدی است، زیرا امکان دارد انسان بعد از رفتن به آن بالابالاها جو گیر شده و دچار غرور کاذب شود، بهتر است روی زمین راه برویم و توی خاک های چاله چوله هایی که برای موارد مختلف در شهر کنده شده خاکی شده و خاکی بمانیم!

پاسخ ششم: من پیشنهاد می کنم حالا که دو ساله مشاور برای منوریل مشهد پیدا نشده، دانشگاه آزاد یه رشته به اسم «مشاور منوریل» ایجاد کنه و به مانند باقی رشته ها به صورت فله ای در این رشته دانشجو ثبت نام کنه، مطمئنا تا چهار پنج ساله دیگه جشن خودکفایی در عرصه ی تولید مشاور منوریل(!) خواهیم گرفت!

پاسخ هشتم: مگه طرح تحول اقتصادی تصویب نشد؟! منوریل می خوایم چکار؟! آخه این هم شد عدالت که این همه پول رو بدیم به منوریل و بعد یه نفر هر روز سوارش بشه و یه نفر اصلا سوارش نشه؟! به نظر من دولت این هزار میلیارد تومن رو بین مشهدی ها تقسیم کنه، خود مشهدی ها تصمیم می گیرن با پولشون چکار کنن! شاید یکی با پولش سوار تاکسی تلفنی بشه، یکی هم پیاده این ور و اون ور بره و پس اندازش کنه!!

پاسخ نهم: شورای شهر راضی، دولت راضی، مردم شهر مشهد هم از انجام چنین پروژه ای در شهرشون راضی، پس حتما دلیل این همه تاخیر در اجرای پروژه ناراضی بودن حافظ شیرازی است! البته امیدوارم با انجام گفتمان هایی با ایشان، حافظ متقاعد بشه و با منوریل دار شدن مشهد موافقت کنه!!

پاسخ دهم: مشاور؟! مگه یه منوریل ساختن چکار داره؟! نمی خوان ماهواره ی امید به فضا پرتاب کنن که نیاز به مشاوره داشته باشن!، اصلا بدون مشاور کارها خیلی بهتر هم پیش میره، همین پروژه ی قطار شهری نمونه اش! بدون مشاور از یه طرف شروع کردن و در کمترین زمان و با پایین ترین هزینه ممکن پروژه داره اجرا میشه، در روند کار هم هیچ مشکلی پیش نیومد!

پاسخ یازدهم: ای بابا! به جای اینکه پول مردم رو بدیم به پروژه هایی مثل منوریل، باید این بودجه رو برزیم توی حلقوم باشگاه های فوتبال استان، معضل ترافیک رو میشه با تبدیل میدون ها به چهارراه ها به طور موقت حل کرد، بعدش هم یه کاری می کنیم، آخرش اینه که طرح زوج و فرد رو راه می اندازیم! اما اگه ابومسلم بره لیگ یک می دونین چه فاجعه ای رخ میده؟! جوون های ما، این سرمایه های استان، افسردگی می گیرن، جوون افسردگی بگیره بهتره یا اینکه شونصد ساعت از عمرش توی ترافیک هدر بشه؟!

پاسخ دوازدهم: من به جای اینکه به سئوال شما جواب بدم یه سئوال دارم، همه ی مصوبه های شورای شهر دو سال خاک می خورن؟! اصولا بعد اینکه مصوبه ها دو سال خاک خوردن بعدش چی می خورن؟! آب پرتقال؟!

چاپ شده در روزنامه شهرآرا (روزنامه مردم مشهد) ۲۱ آبان ۱۳۸۸

یکی از کارشناسان طنزیم پیشنهاد داد:

خون مردم را در شیشه کنیم!

 ارژنگ حاتمی

دخایر خون شهر رو به اتمام است. (شهرآرا 21/7/88)

پس از آنکه مدیر کل سازمان انتقال خون خراسان رضوی گفت دخایر خون شهر رو به اتمام است و از مردم استمداد کرد تا بروند و خون بدهند، سریعا کارشناسان صفحه ی طنزیم جلسه ای فوری تشکیل دادند، این کارشناسان در این جلسه به بررسی راهکارهایی برای حل این معضل پرداختند که مشروح آن به این شرح است:

اولین پیشنهاد جلسه توسط آقای «متفکر» داده شد، وی در حالی که دستی به سر کچلش می کشید گفت:«ما باید برای تامین خون مورد نیاز از مغازه داران و میوه فروشان کمک بگیریم، آنها توانایی های غیر قابل انکاری برای توی شیشه کردن خون مردم دارند، ما باید از آنها بخواهیم قیمت اجناسشان را بالا و بالاتر ببرند، به این ترتیب خون مردم توی شیشه می شود و سپس می توانیم آن شیشه های خون را از مغازه داران بگیریم و در نتیجه مشکل حل می شود.»

آقای رئیس در حالی که سرش را به حالت تاسف تکان می داد گفت:«شما فکر کردی اون مغازه دار شیشه ی خون را مجانی به ما می دهد؟! مطمئن باش به قیمت خون پدرش، شیشه ی خون را به ما خواهد فروخت!»

خانم «مشارکت» در حالی که سعی می کرد با انرژی صحبت کند و بقیه افراد حاضر در جلسه را تحت تاثیر قرار دهد، گفت:«دوستان! امروز وقت آن رسیده که همه برای نجات دادن جون همشهریانمان مشارکت داشته باشیم، ما باید خودمان اولین نفراتی باشیم که خون اهدا می کنند، بهتر است همین الان جلسه را تعطیل کنیم و برویم خون بدهیم!»

آقای رئیس در حالیکه کمی رنگش پریده بود، گفت:«خانم مشارکت! اصلا این پیشنهاد شما اجرایی نیست، انگار شما متوجه اهمیت جلسات ما نیستید، ما کارهای بسیار مهمتری داریم، اگر ما برویم خون بدهیم جلسه تعطیل می شود، بعد کی می خواهد پیشنهادات خوب و اساسی در مورد این بحران بدهد؟!»

آقای «خشانت» سومین پیشنهاد جلسه را مطرح کرد، ایشان ضمن ابراز گلایه مندی از مردم شهر، گفت:«وقتی مردم خودشان به زبان خوش نمی روند خون بدهند بایستی خودمان به زور این کار را بکنیم، من با چند "خون آشام" آشنا هستم، آنها کلا این کاره بوده و دارای وجدان کاری بالایی هم هستند و به جای یک پاکت، کل خون طرف را می کشند بیرون و حتی یک قطره را هم هدر نمی دهند، برای برون رفت از این معضل استفاده از این موجودات را پیشنهاد می کنم!» 

آقای رئیس ضمن مزخرف دانستن این پیشنهاد گفت:«خب آی کیو، بر فرض که این موجودات یکی دو گالن خون بتوانند از جون مردم بیرون بکشند، ما این خون ها را چطور از حلقوم خون آشام ها در بیاوریم؟!»

آقای «باهوش» با لبخندی بر لب چهارمین پیشنهاد جلسه را مطرح کرد، ایشان گفت:«چرا شماها همیشه عادت دارید موضوعات کوچک را بزرگ کنید؟! کاهش دخایر خون شهر که مسئله ی مهمی نیست، ما که این همه چیز از چین وارد می کنیم، این هم روش! می ریم از چین خون وارد می کنیم!»

آقای رئیس باز هم سرش را تکان داد و گفت:«آخه این چینی ها چه چیزشون با کیفیت هست که این یکی اش باشد؟! فرض کنین گوشی چینی خوب نباشد فوقش این است که گوشی طرف می سوزد، اما اگر خون چینی بی کیفیت بود می دانی چه بلایی سر طرف می آید؟!»

آقای «قلمبه» دستی به شکم قلمبه اش کشید و گفت:«ما باید انگیزه های مردم را برای خون دادن بالا ببریم، من خودم یک بار خون دادم و به جای تشکر تنها یک عدد ساندیس به من داده شد، من فکر می کنم اگر پس از هر بار خون دادن به افراد یک عدد ساندویچ سه نونه با سس تند فله داده شود هم انگیزه شان برای دادن خون دوباره بالا می رود و هم باعث تقویت بدنشان می شود!»

البته لازم به ذکر است که همه ی افراد حاضر در جلسه فکر کردند آقای قلمبه مزاح کرده است و چند دقیقه ای به این پیشنهاد ایشان خندیدند!

آقای «صداقت» ششمین سخنگوی جلسه بود، به مانند همیشه ابتدا نیم ساعت در مورد فواید داشتن صداقت صحبت کرد و سپس پیشنهاد داد که برای فرهنگ سازی در یک اقدام نمادین و در برابر دوربین های تلویزیونی برخی افراد بروند و خون اهدا کنند، البته ایشان پیشنهاد داد برای تاثیر گذارتر بودن این حرکت از شخصیت های محبوبی همچون جومونگ، سوسانو، عموپورنگ، قلقلی، خاله شادونه و ... استفاده شود!

آقای رئیس در حالی که چپ چپ به آقای صداقت نگاه می کرد گفت:«مگر در اخبار بیست و سی ندیدی که بعضی از خبرنگارها چقدر شیطون هستند؟! آمدیم و در محل اهدای خون سرنگ به اندازه ی کافی نبود و چند خبرنگار بازیگوش هم آنجا بودند، آن وقت چه کار کنیم؟!»

در حالی که جلسه به دقایق پایانی نزدیک می شد و هیچ گونه پیشنهادی مورد موافقت آقای رئیس قرار نگرفته بود، آقای «پیچیده» هفتمین و آخرین پیشنهاد را داد، وی گفت:«ما نباید بگذاریم هر کس دلش خواست بیاید و مجانی خون بدهند، بایستی از آنها آزمون بگیریم و حتی اگر در آزمون هم موفق شدند،از آنها پول هم بگیریم و بعد از همه ی این مراحل از آنها خون بگیریم!»، آقای پیچیده، ضمن پیچیده خواندن این روش گفت:«این کار صد در صد عملی و تجربه شده است، نگاهی به برخی دانشگاه ها بیندازید، اگر بگویند همه قبول هستند و هر کس می خواهد بیاید مجانی درس بخواند کسی در آنجا ثبت نام نمی کند، اما دانشگاه ها یک آزمون صوری برگذار می کنند سپس همه ی شرکت کنندگان را قبول می کنند و جوانان هم شادمان به دانشگاه ها می روند و فرت و فرت هم شهریه می پردازند!!»

همه کارشناسان برای آقای پیچیده دست زدند و تصمیم بر این شد هر چه سریعتر نتایج این جلسه به اطلاع مسئولان رسانده شود.

چاپ شده در صفحه ی طنزیم (صفحه ی طنز روزنامه ی شهرآرا ) ۳۰ مهر ۱۳۸۸