ارژنگ حاتمی
اول از همه چیز خدمت خوانندگان محترم عرض کنم که معلوم نیست این داستان در چه زمان و در چه مکانی اتفاق می افتد، اما آنطورها که خودم بعد از نوشتن داستان متوجه شدم یحتمل این جریانات در زمان آینده اتفاق افتاده است!
نیمه شب بود و داخل قبری تنگ و تاریک دو روح با لباس سفید و یک روح با لباس آبی کنار هم نشسته بودند. روح چاق در حال دیدن فیلم بود و هر چند لحظه یکبار جیغی می زد و می ترسید، روح لاغرتر در حال پلی «ایکس باکس» بازی کردن و روح آبی پوش در حال خواندن کتاب بود.
روح لاغر خطاب به روح چاق گفت: اینقدر فیلم آدمیزادی نگاه نکن، شب خوابت نمی بره ها، باز هی از خواب بیدار می شی می گی «آدم» اومده توی قبرم! آدم اومده توی قبرم! بهت گفته باشم اگه بترسی امشب دیگه نمی ذارم بیای پیش من بخوابی ها! به خاطر همین ترس های تو بود دیوار بین قبرهامون رو خراب کردیم و سه نفری پیش هم هستیم!
روح آبی پوش: بچه ها یه چیزی پیدا کردم.
روح لاغر: اول از همه بگو چرا لباس آبی پوشیدی؟! می خوای گشت روح ها بهت گیر بده؟! مگه نمی دونی روح ها فقط حق دارن لباس سفید بپوشن؟!
روح آبی پوش: چیکار کنم خب؟! همین یه دست لباس رو دارم، با پرده ها انداختم توی ماشین لباس شویی رنگ دادن!
روح چاق: داشتی می گفتی ... چی پیدا کردی؟! اگه خوردنیه ماله منه!
روح آبی پوش: این کتاب رو بخونین ... این روزنامه ها رو نگاه کنین ... باورتون میشه قبلتر ها این آدم ها بودن که از روح ها می ترسیدن، نه روح ها از آدم ها؟!
روح چاق با خنده گفت: شوخی نکن! مگه می شه! آدم ها از ما می ترسیدن؟!
روح آبی پوش: بیا اینم اسنادش ... اینم یه فیلم قدیمی که توش آدمها فیلم ترسناک ساختن، توش روح ها آدم ها رو می ترسوندن!
روح لاغر: خب که چی؟! زمونه عوض شده، الان دیگه اینطور نیست، الان هیچکدوم از ماها جرئت نمی کنیم از قبر در بیایم، هیچ می دونی سر آخرین روحی که از قبر در اومد چی اومد؟!
روح آبی پوش: نه ...
روح لاغر: بابابزرگ من تا از قبرش در اومد سریع یه آدم اومد قبرش رو تصاحب کرد، اون طورها که شنیدم اون بالا زمین خیلی گرونه و مسکن گیر نمی یاد، باید مواظب باشیم آدمها همین یه وجب قبرمون رو ازمون نگیرن.
روح آبی پوش: به سر بابابزرگت چی اومد؟!
روح لاغر: از اون شب تا حالا یه صد سالی می گذره، رفت وام بگیره تا با پولش یه قبر دیگه واسه خودش بخره، اما می گن هنوز دنبال ضامن معتبر و اینطور چیزا می گرده.
روح آبی پوش: من می خوام برم ببینم اون بالا چه خبره، می خوام برم مثل قدیم ها آدمها رو بترسونم.
روح چاق که همچنان در حال تماشا کردن فیلم بود ، با ترس گفت: وای! آدم!
روح لاغر: نرو، بهت می گم زمونه فرق کرده.
روح آبی پوش: من میرم... راستی راسته که ما می تونیم از توی چیزهای مختلف رد بشیم؟!
روح لاغر: آره.
روح آبی پوش: پس فعلا خدانگهدار.
روح آبی پوش سعی کرد از داخل سقف رد شود که نصفش (سر و دست هایش) رد شد و نصفش (پاهایش) در قبر باقی ماند
روح آبی پوش: گیر کردم منو هل بدین به سمت بالا.
روح لاغر و روح چاق روح آبی پوش را به سمت بالا هل می دادند.
***
روح آبی پوش از قبر در آمده بود. دور و برش را نگاه می کرد. هوا تاریک بود.
روح چاق از دورن قبر گفت: اون بالا چه خبره؟! هنوز آدمها نخوردنت؟!
روح آبی پوش: آهای آدم ها، دیگه نمی ذارم شب ها راحت بخوابین، اومدم که همتون رو بترسونم. دیگه یه لحظه آرامش نخواهید داشت ...
در همین لحظه صدای گربه ای آمد و روح آبی پوش حسابی ترسید و جیغی کشید.
روح چاق با ترس پرسید: آدمها بهت حمله کردن؟! بپر داخل قبر! بیا!
روح آبی پوش: نه! داشتم تمرین می کردم چطوری آدمها رو بترسونم! من میرم! قبر رو به شما سپردم.
روح چاق و روح لاغر: مواظبه خودت باش.
***
روح آبی پوش به دم در یک خانه رسید، نگاهی به دور و بر کرد و با خودش گفت: فکر کنم اینجا جای مناسبی باشه. باید کارمو از همین جا شروع کنم.
***
روح آبی پوش به اتاق پسرخانواده رفت. پسر بر روی تختش خواب بود. روح کمی ترسیده بود. نفس عمیقی کشید تا با اعتماد به نفس کارش را انجام دهد. روح آبی پوش برای آنکه مطمئن شود کس دیگری در اتاق نیست برگشت تا پشت سرش را ببیند اما یک دفعه پسر که در همان لحظه بیدار شده بود، با صدایی نسبتا بلندی پرسید: تو کی هستی؟!
روح آبی پوش حسابی ترسید، آب دهانش را قورت داد و برای آنکه کم نیاورد گفت: خب مگه کوری؟! روحم!!
پسر: کور نیستم می بینم، اینجا چه غلطی می کنی؟!
روح آبی پوش: وقتی کاری کردم که تا صبح از ترس نخوابیدی می فهمی اومدم چه غلطی بکنم.
پسر: تا صبح از ترس نخوابم؟! ترس از چی؟!
روح آبی پوش: ترس از من! من ترسناکم دیگه.
روح این جمله رو گفت و سعی کرد تا پسر را بترساند: یوها ها ها ها !!
پسر لبخندی زد و گفت: جمع کن این بچه بازی ها رو، چرا باید از تو بترسم؟! چیزهای ترسناک تری توی این دنیا وجود داره.
روح آبی پوش با ترس به دور و برش نگاه کرد و گفت: چیزهای ترسناک تر؟! یعنی دیو و هیولا و اینطور چیزها هم واقعی هستن؟!
پسر باز هم لبخندی زد و گفت: کاش اونها واقعی بودن، ترس های بزرگتری هست ...
روح آبی پوش که به شدت ترسیده بود، گفت: چه ترسی؟!
پسر: ترس از بیکاری، ترس از اینکه با 25 سال سن و داشتن لیسانس هنوز از بابات پول توجیبی بگیری، ترس از اینکه یه روز بابات بهت بگه بی عرضه، ترس از سربار بودن، ترس از اینکه عاشق بشی، ترس از اینکه عاشق بشی و نتونی ازدواج کنی و عشقت بپره! ترس از قیمت بالای مسکن، ترس از آینده ام که همه چیزش مبهمه... چرا من این چیزا رو واسه تو می گم، تو که مُردی و راحتی، صبح تا شب توی قبرت استراحت می کنی. نه نگرانه کاری نه نگرانه سیر کردن شکمت نه نگرانه مسکن و اجاره خونه، خوش به حالت ...
روح آبی پوش: باور کن ما هم زیاد اونجا راحت نیستیم، این شهرداری که به قبرستون ها نمی رسه، تو قبرهامون پر سوسک و موش شده!
پسر: من حال و حوصله ندارم، برو، اما اینو بدون که میون کابوس هایی که این روزا می بینم تو بهترینش بودی.
پسر این حرف رو زد و دراز کشید و خوابش برد. روح آبی پوش سری به حالت تاسف تکان داد و به اتاق دختر خانواده رفت.
***
روح آبی چوش درب رو باز کرد و وارد اتاق شد. دختر خانواده پشت میز رایانه ای نشسته و در حال چت کردن بود. دختر به روح نگاهی کرد و گفت: تو روحی؟!
روح آبی پوش یه دفعه جلوی دختر پرید و برای آنکه او را بترساند گفت: پخ!!
دختر خندید و گفت: شنیده بودم روح ها با نمک هستن، اما نمی دونستم اینقدر باحالن. از قبرت فرار کردی؟!
روح آبی پوش: نه ...
دختر: دروغ نگو ... می بینم از اون روح های سوسول هستی، چرا لباس مورد تاییدتون رو نپوشیدی؟ بهت گیر نمی دن با لباس آبی اومدی بیرون؟!
روح آبی پوش: چرا از من نمی ترسی؟!
دختر با خنده گفت: حالا روح کی هستی؟! براد پیت؟! اومدی به من پیشنهاد ازدواج بدی؟! از خودت قبر داری؟! از همین الان گفته باشم من با مامانت اینا نمی یام توی یه قبر زندگی کنم.
روح آبی پوش: ببین من فکر کنم اشتباهی اومدم توی اتاقت.
دختر: چی چی رو اشتباهی اومدم؟! میای بهم پیشنهاد ازدواج می دی، احساساتمو به بازی می گیری بعد می گی اشتباهی اومدم ...
روح آبی پوش می خواست از داخل در رد شود که با صورت به در خورد و پخش زمین شد. دختر باز هم به روح خندید!
روح آبی پوش در رو باز و فرار کرد!
دختر: نرو ... کجا ... واستا ...
***
روح آبی پوش وارد اتاق مادر خانواده شد. مادرخانواده تا روح رو دید جیغی بلند کشید. روح آبی پوش ابتدا ترسید و سپس متوجه شد بالاخره یک نفر از او ترسیده(!) پس با خوشحالی به بالا و پایین پرید!
مادر خانواده: مگه تو خودت خواهر مادر نداری نصفه شبی مزاحم میشی؟!
روح آبی پوش: چه ربطی به خواهر مادر داره؟! اومدم بترسونمت.
پدر خانواده وارد اتاق شد و چراغ اتاق را روشن کرد: تو اینجا چه غلطی می کنی؟!
روح آبی پوش: من اومدم خانومت رو بترسونم، راستی چرا شما توی اتاق دیگه ای خوابیده بودی؟! قهرین با هم؟!
خودم (نگارنده): آقای روح! تابلو نکن! ما توی داستان نویسی محدودیت هایی داریم! متوجه هستی که!
روح آبی پوش: آهان! ببخشید، فراموش کرده بودم!
پدر: وقتی تحویلت دادم به پلیس و از دستت شکایت کردم می فهمی!
روح: من روحم، روح ها رو دادگاهی نمی کنن.
پدر: اینجا همه در برابر قانون مساوین، آدم و روح نداریم.
***
فردای اون روز روح آبی پوش در دادگاه بود. تمام اعضای خانواده ای که روح به سراغ آنها رفته بود در دادگاه حضور داشتند.
دادستان: اتهامات ایشون تشویش اذهان عمومی، نشر اکاذیب، فریب در ازدواج، مزاحمت برای نوایس هست (دادستان نگاهی به لباس آبی روح کرد و خودکارش رو برداشت و کلمه ای رو روی برگه اش اضافه کرد.) البته پوشیدن لباس های جلف هم جزو اتهاماتشون هست.
روح آبی پوش: همه ی اینایی که گفتین کلا یعنی چی؟!
قاضی: شما پیش پسر خانواده گفتی روحی و نشر اکاذیب کردی،
روح آبی پوش: خب من واقعا روحم.
قاضی: سند یا گواهی داری؟!
روح: مگه جایی هست که گواهی صادر کنه که یه نفر روحه؟!
قاضی: نه!
روح آبی پوش: خب گواهی ندارم!
قاضی: بودنت در اتاق خواب پسرخانواده باعث شده ذهن ایشون تشویش بشه و پسر حرف هایی در مورد گرانی مسکن و بیکاری بزنه و در نتیجه شما تشویش اذهان کردی، بعد رفتی به دختر خانواده پیشنهاد ازدواج دادی و با احساسات پاک و معصومانه ی این دختر بازی کردی، در آخر هم برای مادرخانواده مزاحمت ایجاد کردی! بعدش هم این چه لباس جلفیه پوشیدی؟! مگه اون لباس سفیدها چشه؟!
روح آبی پوش: خب من الان باید چیکار کنم؟!
قاضی: شما لازم نیست کاری کنی، ما یه کارایی می کنیم، یه چند سالی باید بری آب خنک بخوری!
روح آبی پوش: خب من روحم، از لای میله های زندون فرار می کنم.
قاضی: فکر کردی خیلی زرنگی؟! اگه اینکار رو بکنی قبرتو پیدا می کنیم و روی سرت خراب می کنیم!
روح آبی پوش: یعنی هیچ طوری نمی شه منو ببخشین؟!
قاضی: یا باید با اون دختر ازدواج کنی یا اینکه قبرتو بدی به اون پسر که یه سرپناه داشته باشه و بتونه ازدواج کنه!
روح آبی پوش: فقط همین دو راه؟!
قاضی: یه راه دیگه هم هست، یه روح پیری هست که هر روز میاد لاستیک ماشین من و بقیه ی همکارهامون رو پنچر می کنه، چون پیره کسی ازش شکایت نمی کنه، اگه همین رو برداری ببری توی قبرتون از دستش راحت شیم می تونی بری!
***
روح آبی پوش به همراه روح پیر وارد قبر شدند. روح لاغر به محض اینکه روح پیر رو دید اون رو در آغوش کشید و با چشمانی اشک بار گفت: سلام پدربزرگ، چقدر دلم براتون تنگ شده بود!