تبليغاتX
تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی - اي (...) خيلي (...) !!!

ارژنگ حاتمي

معاون راهنمايي و رانندگي ناجا: 46 درصد از رانندگان متخلف بعد از اعمال قانون از سوي مأموران به آنها فحاشي كرده و ناسزا مي گويند.



نام فيلم: مأمور وظيفه شناس!

پلان اول:
كارت و گواهينامه...
سلام جناب سروان! خسته نباشيد، ببخشيد... خانومم بيمارستان بستريه... حواسم پرت بود، شما رو نديدم و از چراغ قرمز رد شدم... اگه ميشه خواهشاً اين دفعه رو گذشت كنيد.
نمي شه آقاي محترم، شما با گذشتن از چراغ قرمز جان خيلي ها رو به خطر مي اندازيد.
تو رو خدا، نوكرتم... جون بچه هات... آقايي كن اين دفعه رو بي خيال ما شو... قول مي دم تكرار نشه.
اين هم برگه جريمه شما... بفرمايين!
(راننده در حالي كه برگه جريمه را پاره مي كند): بي معرفت نالوتي! اصلاً تو (...) نداري! (پاي خود را روي پدال گاز فشار مي دهد و سر خود را از شيشه ماشين بيرون مي آورد): خيلي (...)!

پلان دوم:
آقاي محترم اينم برگه جريمه شما!
... (سكوت!)
(مأمور در حالي در چهره اش تعجب و خوشحالي ديده مي شود): شما احياناً از دست من ناراحت نيستيد؟! نمي خواين چيزي بگيد؟!
ناگهان راننده دست در جيب كتش مي كند...
(مأمور در حالي كه كمي هراسان شده است): نه... اشتباه نكنيد، شما حداكثر بايد در اين لحظه به من ناسزا بگيد... من هنوز آرزو دارم... به خاطر يك جريمه شدن كه آدم نمي كشن!
راننده متخلف يك قطعه كاغذ و يك خودكار از جيبش بيرون مي آورد، مأمور نفس راحتي مي كشد، راننده متخلف روي كاغذ مطلبي مي نويسد و به مأمور مي دهد و گاز ماشين را مي گيرد و مي رود:
"من لال هستم و متأسفانه نمي توانم آن طور كه بايد از خجالتتان در بيايم: نامرد چرا منو جريمه كردي واقعاً (...)!"

پلان سوم:
مأمور از دور يك ماشين مي بيند و خوشحال مي شود و با خود مي گويد: آخ جون اين پدرمه... كمربند نبسته... مطمئن هستم اگه جريمه اش كنم خيلي خوشحال مي شه كه پسرش اين قدر وظيفه شناسه!
سلام پدر، اين برگ جريمه شماست، لطفاً كمربند ايمني خودتون را ببندين.
پدر لبخند مليحي مي زند.
(مأمور در حالي كه در پوست خود نمي گنجد): پدر جون مي بيني چه پسر وظيفه شناسي تربيت كردي؟
آفرين به پسر وظيفه شناسم كه باباش رو هم جريمه مي كنه!
پدر خيلي خونسرد از ماشين پياده مي شود و كمربندش را به جاي اينكه ببندد به قصد كبود كردن فرزندش باز مي كند: پسره بي چشم و رو، حالا بابات رو جريمه مي كني... همش تقصير اون مادر...!

پلان چهارم:
مأمور در حالي كه لبخندي بر چهره دارد، يك برگه به راننده متخلف مي دهد: سلام، سال نو مبارك...
(...)ي (...) چرا جريمه مي كني... چراغ زرد بود نه قرمز!
(مأمور كه به نظر مي رسد ديگر به اين طرز برخوردها عادت كرده با خونسردي): آقاي محترم، اين برگه جريمه نيست، برگه ارشاد است.
آخ، خدا منو بكشه جناب سروان، من نوكرتم، ببخشيد بد صحبت كردم، سال نوي شما هم مبارك، خانواده خوبن... ترمزم نگرفت جناب سروان وگرنه من هميشه...
اِ... پس ترمز ندارين! پس حالا اين جريمه رو
 هم داشته باشين(!)

پيام اخلاقي اين مطلب: "مأموران راهنمايي و رانندگي انسانهايي زحمتكش هستند و اين وظيفه ما شهروندان است كه به آنان احترام بگذاريم و ... تق تق تق تق!!! (اين صدا در نتيجه برخورد دست يك مأمور راهنمايي رانندگي به شيشه اتومبيل نويسنده اين مطلب ايجاد شده است.)
نويسنده: ... چي شده جناب سروان؟
مأمور: آقاي محترم كارت و گواهينامه...
نويسنده: آخه چرا؟
مأمور: نگاه كن چه ترافيكي درست كردي... چرا حركت نمي كني؟ وسط خيابون پشت فرمون ماشين جاي مطلب نوشتنه؟
نويسنده: ببخشيد جناب سروان... مطلب يك دفعه به ذهنم اومد، زدم رو ترمز، ترسيدم ننويسم از يادم بره!
مأمور: اينم برگه جريمتون... حركت كنيد
نويسنده: اي (...) خيلي (...) !!
!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:7 توسط ارژنگ حاتمی |