٭ارژنگ حاتمي
- خلاصه قسمت گذشته: يك روز توي پارك چراغ جادو پيدا كردم، وقتي به اون دست كشيدم يك غول با پنج تا بچه و خانومش از توي چراغ بيرون افتادند، غول به من گفت توانايي برآورده كردن آرزو رو نداره و از من خواست كه سه تا آرزوش رو برآورده كنم، اولين آرزوش داشتن خونه، دومين داشتن يك BMW و سومين آرزوش هم اين بود كه خرج دانشگاه آزاد پسرش رو بدم، غول وقتي ديد نمي تونم آرزوهاش رو برآورده كنم منو از لوله چراغ كرد توي چراغ! و تا امروز سي و دو سال مي شه كه من داخل چراغ هستم.
- و اينك ادامه داستان: توي چراغ خوابيده بودم و داشتم كابوس همون روزي رو مي ديدم كه غول داره با زور منو از لوله تنگ چراغ وارد چراغ مي كنه، توي اين سي و دو سالي كه توي چراغ بودم هر شب در ميون اين كابوس رو مي ديدم.
... با تكون خوردن چراغ از خواب بيدار شدم، دور و برم يك عالمه دود بود... آره مي دونستم چه اتفاقي افتاده، بالاخره يكي به اين چراغ دست كشيده ... از چراغ افتادم بيرون، بعد از سي و دو سال داشتم بيرون رو مي ديدم، چراغ در دست يك جوون بود، از اون تشكر كردم، بهم گفت: من داستان تو رو توي صفحه "سوسه" خوندم، خيلي دلم به حالت سوخت و اومدم از توي چراغ در آوردمت!
صداي بوق و خوشحالي مردم از توي خيابون شنيده مي شد، با خودم گفتم حتماً تيم فوتبال كشورمون قهرمان جهان شده كه مردم اينقدر خوشحالند، از يك جوون كه بشدت در حال خوشحالي كردن بود، پرسيدم: "چرا مردم اين قدر خوشحالند؟"، با هيجان گفت: "تيم فوتبال انتقام شكست سي و دو سال پيش از تيم دوم مقدونيه رو گرفت! تازه علي دايي هم چهارصدمين گل ملي اش رو زد!"
توي شهر قدم مي زدم كه توي اون همه سر و صدا سه نفر رو كنار خيابون ديدم كه چند تا كارتون روي خودشون انداخته بودند، يك سكه 50 تومني توي جيبم بود، توي كاسه اش انداختم و رد شدم، چند قدم كه دور شدم چيزي محكم توي سرم خورد، ديدم سكه 50 تومنيه ... و صداي فريادي كه مي گفت: "مرتيكه! خجالت نمي كشي 50 تومن به چه دردي مي خوره؟!
نمي شه يك تلفن هم باهاش بزني! صداش آشنا بود و قيافه اش آشناتر... وقتي چشمام توي چشماش گره خورد، اشك توي چشماش جمع شد... زد زير گريه و بغلم كرد... هنوز در حال تعجب كردن بودم كه گفت: "من به تو خيلي بدي كردم ..."، آره، اون همون غولي بود كه سي و دو سال پيش منو توي چراغ كرده بود، گفتم: "چقدر لاغر و شكسته شدي"، آهي كشيد و گفت: "بعد از اون كه تو رو فرستادم توي چراغ با خانوم بچه ها دنبال يك خونه اجاره اي گشتيم، به ما خونه اجاره نمي دادن، مي گفتن جمعيتتون زياده، اجاره ها هم خيلي بالا بود...
بالاخره يك خونه اجاره كرديم من چند جا كار مي كردم تا اينكه چند وقت پيش ترمز پيكان خالي كرد زدم به يك نفر، ماشين هم بيمه نبود، هر چي داشتيم خرج اون كردم" با تعجب گفتم: "مگه هنوز پيكان توليد مي شه؟" گفت: "نه مدل شصت و يك بود" تعجبم بيشتر شد: "مگه خودروهاي فرسوده جمع آوري نشدند؟" گفت: "قراره امسال همه رو جمع كنن!"، نگاهي به دور و برم كردم گفتم: "راستي از
بچه هات چه خبر؟!" باز بغض كرد: "پسر بزرگم توي يك پارتي، اكس زد و تركيد!، پسر كوچيكم هم به تقليد از سريال "شبهاي ژواستيك" هندوانه سالم رو مي خواست قورت بده خفه شد! از يكي از بچه هام هم خبري ندارم.
اصلاً نمي دونم كجاست، دخترم هم چند وقت پيش خودكشي كرد و الآن من موندم و خانومم و يكي از بچه هام."، خيلي ناراحت شدم، گفتم: "دخترت چرا خودكشي كرد؟!" گفت: "يك پسره مي خواست با دخترم ازدواج كنه وقتي اومد خواستگاري دخترم و قيافه من و خانومم رو ديد فهميد ما غوليم، واسه همون از ازدواج با دخترم منصرف شد! و دخترم هم خودشو كشت!"
گفتم: "راستي پسرت درسش رو تموم كرد؟ هموني كه آرزو كردي خرج دانشگاه آزادش رو بدم..."، لبخندي زد و گفت: "شهريه ها رو ساماندهي كردند و بعد از كلي بحث و بررسي به اين نتيجه رسيدند كه شهريه ها كمه! واسه همون زيادش كردند پسرم هم ترك تحصيل كرد و رفت توي اين شبكه هاي هرمي كار كرد و بعد از سي و دو سال تازه امروز تونست به پول خودش برسه، ميگن اگه چند سال ديگه هم كار كنه ميليونر ميشه!".
واقعاً دلم به حال غول و خانواده اش سوخت، گفتم: "آقاي غول! من يك پيشنهادي دارم!" گفت: "چه پيشنهادي؟" چراغ رو بهش نشون دادم و گفتم: "بريد توي همين چراغ زندگي كنيد، از كارتون خوابي كه بهتره!" غول به زحمت لبخندي زد و گفت: "راستش توي اين سي و دو سال چند بار قصد كردم همين كار رو انجام بدم."، با تعجب پرسيدم: "خوب پس چرا اين كار رو نكردي؟!"، غول جواب داد: "آخه غول ها اگه به چراغ دست بكشند هيچ اتفاقي نمي افته، حتماً بايد يك آدم به چراغ دست مي كشيد كه تو از توي چراغ بيرون مي افتادي."، گفتم: "خوب مي تونستي به يك آدم بگي كه به چراغ دست بكشه"، غول چند دقيقه اي مكث كرد و بعد محكم زد توي سرش و گفت: "آخ! چقدر دردم گرفت!"، گفتم: "چرا دردت گرفت؟" غول هنوز سرش رو گرفته بود، گفت: "آخه محكم زدم توي سرم"، گفتم: "چرا زدي توي سرت؟"، گفت: "آخه اين فكر توي اين
سي و دو سال اصلاً به ذهن خودم نرسيده بود!"، غول دست خانوم و بچه اش رو گرفت و رفت توي چراغ.
- نتيجه گيري داستان: "غول ها كم عقل هستند."