ارژنگ حاتمي
1- از صبح تا شب سيب مي خورد،هر سيب كه تمام ميشد سريع به سراغ سيب ديگه اي مي رفت،تنها اميدش پيدا كردن يك كرم سيب ديگه بود ... اما ناگذير با يك كرم دندان ازدواج كرد!
2- هر چقدر به دوستانش گفت اين كشتي من سي- 130 و توپولف نيست، فايده نداشت، ديگر دوستانش سوار كشتي اش نمي شدند ... و به همين دليل بود كه كارتون يوگي و دوستان يك دفعه و ناگهاني تمام شد!
3- ديگر نمي توانست گرما را تحمل كند، بالاخره جوش آورد،آن هم در مجلس خاستگاري! عروس خانوم خوشحال شد، رفت و سريع چايي را دم كرد!
4- دوستش مي خورد و مي خوابيد اما او پله هاي ترقي را يكي يكي و با زحمت بالا مي رفت، به جايي رسيد كه ديگه بالا رفتن از پله ها براش ممكن نبود، ناگهان صداي دوستش را از آن بالا بالاها شنيد:« ديدي آسانسور ترقي هم وجود داره ؟!»
5- مادر گفت:اگه غذات رو نخوري مي گم «لولو» بيآد بخورتت، كودك باز هم گريه كرد،مادر داد زد:«لولو» بيا!، لولو آمد، كودك خنديد. مادر گفت:« لولو! واقعاً ما لولوها بچه هامون رو بايد از چي بترسونيم؟!»
روزنامه همشهری ۲۷ مهر ۸۵