ارژنگ حاتمي
در زمان و مكاني كه هويتش براي ما اصلاً مشخص نيست، جواني كچل كه البته وجود هرگونه رابطه با حسن كچل قصه هاي قديم را تكذيب مي كرد، در اتاقش نشسته بود و به بزرگترين سؤال موجود در ذهنش مي انديشيد كه «چرا هر چه كفشهايش را واكس مي زند، آنها برق نمي زنند؟!»، پدر و مادر اين جوان هر چه سعي كرده بودند، به بهانه هايي از جمله سيب قرمز، گلابي و زالزالك و ... او را به در منزل بكشانند، نتوانسته بودند تا اينكه چند سال پيش از دست او دق كردند و مردند. البته اين جوان علاوه بر مشخصه ياد شده (منظور همان كچل بودنش است كه باعث روشنايي مي شد) داراي سرعت بسيار زيادي بود و مي توانست خيلي تند از يك جا به جاي ديگري برود، اما نمي رفت!
همان طور كه مي دانيم هر داستاني بايد داراي فراز و فرودهايي باشد تا از يك نواختي در بيايد، در نتيجه نويسنده داستان يك چيزي در گوش جوان كچل گفت و او بي درنگ پس از سالها از خانه در آمد.
- صداي يكي از خوانندگان داستان: آقاي راوي چي توي گوشش گفتي؟ حتماً به جاي سيب و گلابي گفتي دم در هلو هست، آره؟!
- راوي داستان:راستش بين خودمان باشد، بهش گفتم برو سر چهارراه وايستا و چشم در چشم عابران بينداز تا كه برق نگاه يكي دل تو را بلرزاند و با هم ازدواج كنيد و بروي يك عالمه وام ازدواج بگيري و با پول آن مو بكاري، زيرا اين روزها وام ازدواج مي دهند خفن! (خوانندگان گرامي توجه فرمايند همانطور كه گفته شد اين داستان مربوط به زمان و مكان نامعلومي است ! واحد پيشگيري از ازدواج هاي اشتباهي!)
اين جوان به سرچهارراه رفت، اما برخلاف گفته راوي نه تنها برق نگاه هيچ عابري باعث نشد دل او بلرزد، بلكه حتي باعث لرزيدن قلوه و كليه و معده او هم نشد؛ جوان آنقدر سر كوچه ايستاد تا اينكه ظهر شد و دست از پا درازتر به خانه اش بازگشت، راوي داستان هم گرمش شد و پنكه اتاقش را روشن كرد ...
- جوان كچل: آهاي آقاي راوي! مگه چي ميشه توي داستانت بنويسي كه من هم پنكه روشن مي كنم، خيلي گرممه!
- راوي داستان: باور كن مي خوام بنويسم، اما هر چي سعي مي كنم نمي دونم چرا نمي شه!
بعد از ظهر و قبل از آنكه راوي داستان از جوان كچل بخواهد از خانه بيرون بيايد، او با همان سرعت خيلي خيلي زيادش به سرچهار راه رفت و پس از يك دقيقه و سي و دو ثانيه بازگشت ...
- جوان كچل: آهاي آقاي راوي دارم مي سوزم ...
- راوي داستان: نه! آتيش نگير، زنده بمون، هنوز داستان تموم نشده، لازمت دارم ...
- جوان كچل: نه ابله! آتيش نگرفتم ... دارم در تب عشق مي سوزم!
- راوي داستان: بالاخره برق نگاه يك نفر تو رو گرفت؟!
- جوان كچل: نه ...
- راوي داستان: پس چي؟
- جوان كچل: نجابتش، صداقتش، حرفاي خوب و راحتش ...!
جوان كچل و محبوبش تصميم گرفتند تا با يكديگر ازدواج كنند، جوان كچل به همراه مادربزرگش كه آلزايمر داشت به خواستگاري دختر رفت كه از قضا او هم بي كس و كار بود و فقط يك پدربزرگ فراموشكار داشت، پدر بزرگ دختر اولين سؤالي كه از جوان كچل پرسيد، اين بود كه اسمت چيست؟ و او پاسخ داد «بابا برقي!»
- توضيح راوي داستان: اِ...! خوانندگان داستان چرا شماها شگفت زده نشديد؟! مگه مي دونستيد اسم اين جوان بابا برقي است؟ راستشو بگيد كي بهتون گفته بود؟ از كجا متوجه شديد؟
- خوانندگان داستان: !IQ خودت توي تيتر داستان هويت اين جوون كچل رو لو داده بودي ...!
تا بابابرقي اسم خودش رو گفت، دخترك جيغي كشيد و بيهوش شد، ساعتها طول كشيد كه بابا برقي به دخترك فهماند باباي كسي نيست، بلكه اسمش «بابابرقي» است!
پدر بزرگ دخترك از بابابرقي معناي اسمش را پرسيد و بابا برقي كمي فكر كرد، اما به نتيجه اي نرسيد، مادربزرگش هم به علت آلزايمرش چيزي از علت اين نامگذاري يادش نمي آمد! پدربزرگ دخترك از بابابرقي پرسيد، شغلت چيست؟ !و بابابرقي هم سرش رو پايين انداخت. پدربزرگ دخترك هم گفت ما دختر به كسي كه معني اسمش رو نمي دونه و بيكاره، نمي ديم!
بابابرقي به محض خروج از خانه محبوبش تمام تلاشش رو كرد تا معني اسمش رو بفهمه، اما پس از ماه ها تلاش متوجه شد چيزي به معناي برق وجود ندارد كه او بابايش باشد! به همين علت پيش يكي از دوستان دوران دبيرستانش به نام اديسون رفت و از او خواست تا برق را اختراع كند، اديسون در حالي كه ميله آهني درازي را همان طور بي خودي روي سرش گرفته بود كمي فكر كرد و گفت:«بايد چيزي اختراع كنم كه هم به كله كچلت بيايد و هم به سرعت زياد تو!»، در همان لحظه رعد و برقي به آن ميله آهني زد كه باعث شد كله اديسون هم به مانند كله بابابرقي مثل لامپ هزار پرنور شود و اديسون در حالي كه يكي از نقاط بدنش آتش گرفته بود، به همان سرعت بابابرقي مي دويد، اديسون به داخل خانه رفت و بعد از آنكه به داخل وان حمام پريد فرياد زد :«يافتم!»
برق اختراع شد و از آن روز به بعد كفشهاي بابابرقي پس از واكس زدن برق مي زد و هر وقت گرمش مي شد، مي توانست پنكه روشن كند و مهمتر از همه اينكه قلبش بر اثر برق نگاه محبوبش بشدت به حالت ويبره در آمد.
خيلي زود آنقدر مصرف برق بالا رفت كه با بابابرقي براي تهيه برنامه هايي براي صرفه جويي در مصرف برق قرارداد بسته شد و اين گونه مشكل بيكاري بابابرقي هم حل گرديد!
بابابرقي خوشحال و خندان به همراه مادربزرگش دوباره به خانه محبوبش رفت، بابابرقي معني اسمش رو براي پدربزرگ دختر توضيح داد و گفت كه كار هم پيدا كرده، پدربزرگ دختر موافقت اوليه خودش رو با اين وصلت اعلام كرد و نوبت به مادربزرگ بابابرقي رسيد كه سؤالهايش رو از عروس خانم بپرسه، اما با پرسيدن سؤال اول كه همانا پرسيدن اسم عروس خانم بود، مادربزرگ بابابرقي در حالي كه فرياد مي زد من دختري رو كه اسمش بي معني است واسه نوه ام نمي گيرم، از حال رفت ... حالا بابابرقي و عروس خانم بايد براي رسيدن به همديگر كشف كنند «لامپ كم مصرف»؛ يعني چي؟!
داستان ما در همين جا به اتمام مي رسه، اما اميدواريم بالاخره اين ازدواج سر بگيره تا هم بابابرقي و لامپ كم مصرف به آرزوشان برسند و به خانه بخت بروند و هم شاهد كاهش مصرف برق باشيم.