ارژنگ حاتمي
يكي بود يكي نبود، كرمي بود كه هميشه آرزو داشت پروانه شود، كرم قصه ما هر شب در خواب مي ديد كه بالهايي رنگارنگ دارد و پرواز مي كند. يك روز كرم قصه ما خزيد و خزيد تا ايمكه به سوسكي برخورد كه كنار تنه درختي نشسته بود و زرت زرت گريه مي كرد، (اصولاً صداي گريه سوسكها اين طوريه!)، كرم از سوسك پرسيد:«چي شده؟ چرا گريه مي كني؟ چرا از سرت خون مي ياد؟»
سوسك گفت:«با شوهرم، آقا موشه، دعوا كردم، اونم با يه تله موش محكم زد تو سرم، منم مهريه ام را گذاشتم اجرا تا حالش گرفته بشه!»
كرم پرسيد:«تو نمي دوني من چطوري مي تونم پروانه بشم؟»
سوسك يكدفعه دلش را گرفت و هارت هارت خنديد (سوسكي كه صداي گريه اش زرت زرت باشه،حتما صداي خنده اش هارت هارته!) و به كرم گفت:« تو يه كرم سيب هستي، از همين درخت برو بالا و سيب بخور، ديگه هم از اين حرف هاي الكي نزن!»
كرم هم چون خيلي گرسنه بود، رفت بالاي درخت و كله اش را توي يك سيب فرو كرد. اما هنوز يكي - دو گاز بيشتر نزده بود كه دلش درد گرفت. همين طور كه از دل درد به خودش مي پيچيد، باز صداي گريه اي شنيد. سرش را از سيب در آورد و چشمش به يك زنبور كوچولو افتاد. پرسيد:«چرا گريه مي كني زنبور كوچولو؟»
زنبور كوچولو گفت:«مامانمو گم كردم.»
كرم پرسيد:«تو نمي دوني من چطوري مي تونم پروانه بشم؟»
زنبور كوچولو هر هر خنديد و گفت:«تو يه كرم دندون هستي، بايد بري توي دهان آدمهايي كه مسواك نمي زنن و دندانهايشان را بخوري!»
در همون لحظه پيرزني از راه رسيد و سيبي را كه كرم روي آن بود، از درخت كند و گاز زد و كرم قصه ما افتاد توي دهان پيرزن! كرم وقتي ديد همه دندون هاي پيرزن زرد شده و اهل مسواك زدن نيست، دو- سه گاز محكم به دندانهاي پيرزن زد. پيرزن شروع كرد به گريه كردن و به دنبال آن كرم قصه ما هم زد زير گريه! چون فكش بدجوري درد گرفته بود. بعد، از دهان پيرزن بيرون آمد و شروع كرد به معذرت خواهي. اما پيرزن گفت:«من از دندان درد گريه نمي كنم،دلم براي بچه هايم تنگ شده، ولي نمي تونم برم پيش آنها، چون توي راه يك عالمه جونور زورگير هست!»
كرم از پيرزن پرسيد:«راستي تو نمي دوني من چه طوري مي تونم پروانه بشم؟»
پيرزن خنديد و گفت:«تو يه كرم كتاب هستي و بايد صبح تا شب بري لاي كتابها و ورقه هايشان را بخوري!»
كرم قصه ما يك كتابخانه پيدا كرد و رفت لاي اولين كتاب. اما همين كه خواست اولين گاز را بزند، كلمات كتاب توجهش را جلب كردند و از آنجا كه كرم قصه ما يك كرم باسواد بود، شروع كرد به خواندن:«آقا موشه به خاله سوسكه گفت: اگه دعوامون بشه تو رو با اين دم نازك و لطيفم مي زنم!» كرم كه از حرف آقا موشه خوشش اومده بود بقيه داستان را هم خواند و به اين نتيجه رسيد كه آن كتاب براي خورده شدن حيف است! بعد كتاب «كدو قلقله زن» و «هاچ، زنبور عسل» را هم خواند اما هيچ كدامشان را نخورد!
كرم قصه ما كه حسابي كتاب خوان شده بود بعد از چند وقت رفت پيش خاله سوسكه و گفت:«آهاي خاله سوسكه! ديگر گريه نكن، برو به شوهرت بگو از اين به بعد اگه دعواتون شد، تو را با دمش بزنه تا دردت نگيره!»
بعد هم رفت پيش پيرزن و بهش گفت:«يك كدو را خالي كن و برو داخل آن، بعد آن قدر قل بخور تا برسي به خونه بچه هايت!»
كرم قصه ما بعد از آن دوباره رفت سراغ كتاب خواندن و بعد از مدتي به اين نتيجه رسيد كه مي تواند داستان بنويسد. پس شروع كرد به نوشتن يك رمان. اتفاقا رمان او با استقبال زياد كتابخوانها مواجه شد و به اين ترتيب كرم قصه ما فهميد كه از اول هم يك كرم نويسنده بوده و ديگر حاضر نشد جايش را با صد تا پروانه هم عوض كند!