ارژنگ حاتمي
ahatami81@yahoo.com
- سلام، لطفاً خودتون رو معرفي كنيد،
-- من «عمو نوروز» هستم، بيست و چهار ساله، داراي دكتراي [ ...] از دانشگاه آزاد قزميت آباد.
- دانشگاه قزميت آباد ديگه كجاست؟
-- پشت كوه!
- اما شما تا سال پيش 1385 ساله و بيسواد بوديد؟!
-- خواستن توانستن است، من خواستم جوان شم و دكترا بگيرم تونستم همون طور كه يك دختر 16 ساله و داداشش با وسايل معمولي خواستن علم و تكنولوژي رو زير سئوال ببرند و بردند!
- چرا اينقدر قيافتون عوض شده؟ پيش ترها پوستتون روشن تر بود!
-- نغيير قيافه دادم، نمي خوام مردم منو بشناسن، حوصله ندارم هي روي كاغذ واسه طرافدارام انگشت يادگاري بزنم.
- مي تونم از شما بپرسم كه از اول فروردين سال قبل كه عيد شد تا امروز كجا بوديد؟
-- نه كه نمي توني بپرسي، چرا شما خبرنگارها مثل موش به همه جا سرك مي كشين و هي سعي دارين وارد حريم خصوصي افراد بشيد، آخه بتوچه كه من كجا بودم!
- آخه برخي از سايتها به نقل از « ننه سرما» گفته بودند شما سرش هوو آورديد و بهش خرجي نمي ديد.
-- اين سايتها اين چرنديات رو مي نويسن كه فيلترشون مي كنن، ما الآن سالهاي ساله كه با هم غهريم و همديگه رو نمي بينيم ، 29 اسفند اون ميره و من 1 فروردين ميام.
- خب، همين رو مي خوام بدونم، اون كجا ميره و شما از كجا ميآي؟
-- (اشكهاش رو پاك ميكنه): چند ساله ما از هم طلاق گرفتيم اون ميره پيش «بابا نوئل»،منهم ميرم پيش « دخترك كبريت فروش» كه به تازگي باهاش ازدواج كردم.
- عجب! پس چطورشد كه هوس كرديد به اينجا هم سري بزنيد؟
-- راستش شنيدم گوجه فرنگي سر كوچه رئيس جمهور اينا ارزونه، اومدم واسه سفره «هفت گين» گوجه تهيه كنم، آخه درسته كه زن فرنگي گرفتم اما هنوز هم به آداب و رسوم پايبندم.
- هفت گين؟!
- آره ديگه گلابي، گيوه، گوسفند، گوگولي مگولي، گينه ي بيسائو، گاليلابلانكا و گوجه فرنگي!
- شما هزينه سفر به خارج و ازدواج با « دخترك كبريت فروش» رو از كجا آورديد؟
-- از جايي نيآوردم، از شهرام خان گرفتم!
- پس شما هم جزو افرادي هستيد كه به شهرام مديون هستيد؟
-- تا چند روز پيش مديون بودم، ولي الآن ديگه نيستم، چون به ازاي كمكي كه چند سال پيش بهم كرد منم فراري اش دادم.
- چطوري اين كار رو كرديد؟
-- اگه خبرها رو دنبال كرده باشي شهرام سربازها رو اغفال كرده، به سربازها گفته اون كفتر رو نگاه كنيد، اونها هم به اون كفتر نگاه كردن، بعد شهرام متواري شده.
- خب، نقش شما چي بود؟
- من اون كفتر رو ول داده بودم!
- فكر كنم مصاحبه اصلاً انسجام لازم رو نداره! به سئوالام اونجور كه فكر مي كردم جواب ندادين، مصاحبه با شما اصلاً سوژه مناسبي نبود.
-- خب بيا از دوباره مصاحبه كنيم.
- وقت ندارم، بايد اين مصاحبه رو تا قبل از عيد براي يكي از نشريه ها بفرستم.
-- اينقدر بچه مثبت نباش، فوقش دو سه روز دير ميشه، بعد بگو پست كردم دير رسيده، خودمم واست يه قبض قلابي درست مي كنم، فوق فوقش هم جريمه ات مي كنن!
--- ( در همين لحظه يك پيرمرد وارد اتاق شد و يك پس گردني به فردي كه داشتم با او مصاحبه مي كردم زد): آخه من چي بهت بگم؟! آقا هر چرندي بهتون گفته من معضرت مي خوام، آخه «حاجي فيروز» چرا هي اكس مي خوري خودتو به اسم اين و اون معرفي مي كني؟ اين دفعه «علي دايي» بودي يا « شوماخر»، شايد هم از دوباره خودت رو به جاي اون طنز نويس در پيت « ارژنگ حاتمي» جا زدي؟
-- ببخشيد « عمو نوروز»! قول ميدم ديگه اكس مصرف نكنم!
- ( من با خودم): بهتره صداش رو در نيارم، اين همه نشريات زرد مصاحبه هاي دروغي چاپ مي كنن بزار ما هم يكبار اين كار رو بكنيم، بعدشم عمو نوروز كه سالي يكبار ميآد فرصت نمي كنه از ما شكايت كنه و يا حتي مصاحبه رو تكذيب كنه! ها ها ها ... !