تبليغاتX
تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی

ارژنگ حاتمی

امروز خانم معلم گفت در مورد عشق انشا بنويسيم، پيش بابا رفتم و از بابايي خواستم در نوشتن انشا بهم كمك كنه، وقتي بابايي از موضوع انشا مطلع شد گفت: اين خانم معلمتون هم عاشقه ها! آخه بچه كلاس دومي رو چه به عشق! برو از مامانت بپرس، من اصلا" حال و حوصله ي چنين موضوع انشاهايي رو ندارم! 

پيش ماماني رفتم و از ماماني خواستم در مورد عشق برام انشا بگه كه يهو ماماني زد زير گريه و خطاب به بابايي گفت: آهاي مرد چطور اون روزا خوب بلد بودي در مورد عشق انشا بنويسي و فرت و فرت برام نامه مي نوشتي، اما حالا حوصله ي دو كلوم صحبت كردن در مورد عشق رو نداري؟! اصلا" تو از همون روز اول هم عاشقم نبودي ... ماماني نتونست بيشتر از اين ادامه بده و بازم زد زير گريه، فكر كنم عشق چيز ناراحت كننده اي باشه كه ماماني با شنيدن اين كلمه حتي از وقتي گلدون چيني اش هم شکست بيشتر اشك ريخت!

پيش بابابزرگ رفتم و از بابابزرگ خواستم بهم بگه عشق يعني چي؟! بابا بزرگ هم بهم دو تا چغك رو كه روي درخت نشسته بودند نشون داد و گفت عشق يعني اين! در همون لحظه اي كه بابابزرگ گفت عشق يعني اين، يكي از اون دو تا گنجشك توي باغچه مون خرابكاري كرد، فكر كنم بابابزرگ اشتباه ميكنه چون اگه عشق اين بود خانم معلم اين موضوع رو به عنوان موضوع انشا انتخاب نمي كرد!

دم در رفتم تا مامان بزرگ رو پيدا كنم و در مورد عشق ازش بپرسم، توي راه يه آدمي رو ديدم كه داخل جوي آب دراز كشيده بود، ازش پرسيدم: ميتوني بگي عشق چيه؟! ، اون هم يه داستاني رو برام تعريف كرد كه شبيه يكي از اين فيلم هندي ها بود و مي گفت اين داستان زندگي خودش بوده، البته من هر چي فكر كردم يادم نيومد اون توي كدوم فيلم هندي بازي كرده، راستش شبيه هيچكدوم از بازيگراي هندي نبود، اون ميگفت عشق اونو اينجوري آواره ي كوچه و بيابون و جوي آب كرده! بعد يه چيزي بهم نشون داد كه سياه بود و گفت حالا ديگه عشق من اينه!

مامان بزرگ رو با زمبيلش ديدم، يه چيز دراز هم همراهش بود كه كادو شده بود، يه عالمه سبزي هم خريده بود، وقتي ديد من دارم با اون آقاهه كه توي جوي آب بود حرف مي زنم دستم رو كشيد و گفت ديگه با اين جور آدمها حرف نزن، به مامان بزرگ گفتم اون يه آدم عاشق بود، منظورت اينه كه با آدمهاي عاشق حرف نزنم؟!، مامان بزرگ گفت: اون و عشق؟! عشق كلمه مقدسي است كه اون هيچ بويي ازش نبرده. گفتم پس عشق چيه؟!، مامان بزرگ هم گفت وقتي رسيديم خونه بهت نشون ميدم، وارد خونه شديم، وقتي مامان بزرگ وارد خونه شد مثل هميشه بابابزرگ به استقبالش اومد، بعد يه كاري كردن كه من فكر كردم سال تحويل شده! مامان بزرگ اون چيز دراز كادو شده رو داد به بابابزرگم و گفت تولدت مبارك! مامان و بابا هم داشتن نگاه مي كردن، بابايي داشت اشك مي ريخت وقتي ازش پرسيدم چرا اشك مي ريزي گفت توي چشمم خاك رفته، بابايي هر وقت فيلم هندي هم نگاه مي كنيم توي چشماش خاك ميره، ماماني كيك تولد رو آورد، بابابزرگ كادوش رو باز كرد، يك عصاي نو بود، بابا و مامان به اون عصا اشاره كردن و گفتن: عشق يعني اين! به نظرم عشق يعني عصا و بايد برم در مورد عصا انشا بنويسم!

نشریه طنز اینترنتی دست انداز

 

+ موضوع انشاء: «سینما را توصیف كنید!» (سایت لوح)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:17 توسط ارژنگ حاتمی |

و يا: لطفا قبل از گفتن شعر قرص هایتان را میل کنید!

ارژنگ حاتمی

 

- آقايون، خانوما! يكي تون به من سريع بگه كه، اين خانومه كه با ما [...]، يه كمي از ما دوره، موهاش طلايي و صاف و بوره، من عاشقشم و قبوله؟

آقايون، خانوما! يكي تون به من سريع بگه كه: جوان مربوطه كه كمي تا قسمتي احساس شاعر بودن هم به وي دست داده است، به دليل آنكه هر لحظه احتمال مي داده كه از طرف چند مأمور از نوع وظيفه شناس مورد اين پرسش قرار بگيرد كه شما با اين خانوم چه نسبتي داريد از آقايان و خانم هايي كه هويتشان براي ما آشكار نيست خواسته است « سريع» به سؤالش پاسخ بدهد.

اين خانومه كه با ما [...‍]، يه كمي از ما دوره: در ادامه وي احتمالاً تحت تأثير قرص هاي روانگردان به داشتن روابط غير اخلاقي با خانوم مربوطه اعتراف مي كند، اما بعد از اين اعتراف و وقتي حالش كمي جا مي آيد به نقص جمله قبلي خود پرداخته و مي گويد «يه كمي از ما دوره»، در ادامه شعر نيز مشاهده مي كنيم او با ضد و نقيض گويي هاي بسيار سعي در گمراه كردن مخاطب دارد.

موهاش طلايي و صاف و بوره: با توجه به اينكه اين خانوم يه كمي از شاعر مربوطه دور بوده است، اما شاعر مربوطه اطلاعات بسيار محرمانه اي از قسمتهاي فوقاني خانوم مربوطه دارد، آگاهان هيچ اظهار نظري نكردند كه اگر همين يه كم دوري هم در ميان نبود، شاعر مربوطه براي دادن نشاني چه مشخصاتي مي داد!

من عاشقشم و قبوله؟: انگار جوان عاشق پيشه ما فراموش كرده است كه براي گرفتن پاسخ مثبت بايد پدر،مادر، عمو، عمه، زن عمو، شوهرعمه، بابابزرگ، باباي بابابزرگ، مادربزرگ و ... پاسخ مثبت بدهند تا پروژه به مرحله نهايي كه همانا رسيدن به جمله معروف :«هر چي دخترم بگه» و يا «خود دخترم بايد تصميم بگيره» برسد، و اصولاً نظر افراد ديگر پشيزي نمي ارزد.

- هموني كه خيلي نايسه، عمراً سر كوچه وايسته، حالا راه ميره آسه آسه، بگو ببينم قبوله؟!

هموني كه خيلي نايسه، عمراً سر كوچه وايسته: از اين بيت شعر معلوم مي شود خانوم مربوطه كه شاعر قصد ازدواج با وي را دارد، از آن دست مرفهان بي درد است كه هيچ زماني سر كوچه براي اتوبوس شركت واحد منتظر نشده و علاف نمي گردد، طبق تحقيقات به عمل آمده، وي براي مسافرتهاي درون شهري هميشه تاكسي تلفني مي گيرد.
البته با توجه به مقدار درجه آي كيويي كه از شاعر مربوطه دستگيرمان شده است و با توجه به معيارهاي غلط انتخاب همسر در جوانان امروزي، يحتمل منظور از نايس بودن دختر مربوطه همان جراحي بيني و انجام عملياتهاي مختلف جراحي زيبايي بوده است (كه اين نيز گواهي است به مرفه بي درد بودن عروس خانم آينده!) و نه زيبايي هاي درون!

حالا راه ميره آسه آسه : راه رفتن آسه آسه ايشان نيز تأييد كننده جمله فوق بوده، كسي كه از اتوبوس شركت واحد استفاده نكند، هيچ وقت سر كوچه ها زمانش به هدر نمي رود و براي رفتن به سر كار، قرار و...، ديرش نمي شود و مجبور نيست به مانند ما زير خط فقرنشينان هي بدود.

بگو ببينم قبوله؟!: شاعر از دوباره اشتباه قبلي خود را تكرار مي كند و از افرادي كه حق رأي و حتي حق اظهار نظر در مورد ايجاد و يا قطع روابط مربوطه ندارند، پرسشي مي كند كه طرحش در فضاي زماني و مكاني فوق هيچ تأثير مثبت و منفي اي نداشته است!

- واي خاك عالم ديدي، چشاشو ديدي و پسنديدي، ديدي به تو گفتم كه چقدر رنگ چشاش توپه! خوشگل و با تريپه،  ... ، ادكلنش جوبه.

ابيات فوق از زبان خواهر عروس جاري شده است، او، دختر مذكور را براي برادرش انتخاب كرده است، و الكي سعي در تعريف و تمجيد از خصوصيات ظاهري و غيرظاهري دختر مربوطه دارد تا به طريقي سر برادرش را گول ماليده و دختر مربوطه را به او قالب كند؛ زيرا بر اساس برخي از شنيده هاي تأييد و ايضاً تكذيب نشده، پدر و مادرش به او گفته اند تا داداشش داماد نشود، او را عروس نمي كنند!
البته از همين اوايل دخالتهاي بي مورد خواهر داماد و تجسسهايش و نقض حريم خصوصي عروس به شدت نمايان است، به طريقي كه خواهر داماد حتي مارك ادكلن عروس را هم مي داند. آگاهان پيش بيني كردند، روابط خواهر داماد و عروس روز به روز پر تنش تر و ديوار بي اعتمادي بين آنها روز به روز بلندتر خواهد شد.

- اي واي كه چشاش مانكن و كشتش، قربونش برم كه فقط با خودم ميگذره خوش بش! ناخونهاي مصنوعي اش هم اصله، بدجور به دل ما وصله! قيافه خوب زيباش ناش، حالا بدو بكن نيناش ناش!

اي واي كه چشاش مانكن و كشتش: طبق برخي تحقيقات، مانكن نام خواستگار قبلي خانوم مربوطه بوده است كه وي با استفاده از سلاحهاي كشتار فردي توانسته خواستگار خويش را از پاي در بياورد.

 قربونش برم كه فقط با خودم مي گذره خوش بش: از اين بيت در مي يابيم آقاي داماد دست فرمون توپي دارد و هنگامي كه با دختر مربوطه بوده است، اقدام به كشيدن لايي و انجام حركات مارپيچ با ماشين مي كرده است، همه اينها را از اينجا فهميديم كه اين دو نفر وقتي با هم بوده اند، بهشان خوش گذشته است، به نظر شما با توجه به قيمت بليت سينما، بالا بودن خرج كافي شاپ و پيتزا و 5، غير از ماشين سواري، دو جوان دم بخت چه تفريح ديگري مي توانسته اند انجام دهند كه بهشان خوش هم گذشته باشد؟!

 ناخونهاي مصنوعي اش هم اصله، بدجور به دل ما وصله: آثار سوء مصرف قرصهاي روانگردان بار ديگر اينجا نمود پيدا مي كند، به طوري كه او با علم به اينكه ناخنهاي نامزدش مصنوعي است، آنها را اصل مي پندارد. در ادامه هم براي نامزد مربوطه پرتقال پوست گرفته و از همين حرفهايي كه از شش ماهه اول نامزدها خيلي به هم مي گويند، مي گويد.

 قيافه خوب زيباش ناش، حالا بدو بكن نيناش ناش!: بالاخره تمام مشكلات مربوطه حل شده است و پدرعروس اجازه برگزاري مراسم عروسي را داده است و عروس خانوم در لباس عروس است، با توجه به شادماني داماد، احتمال مي دهيم وام مسكن و ازدواج هم گرفته باشد كه اين گونه به جشن و پايكوبي پرداخته است، ان شاا... خدا براي شما هم قسمت بكند!

چي شده؟ كسي نگا مگا كرده تو رو؟! برم بكنم ادبش؟
- دكتره!
برم دم مطبش؟!
- قلدره!
بزنم تو دهنش؟!

آقاي داماد پس از آن همه خرج در مراسم عروسي و هزينه هايي كه به خاطر يك شب نياش ناش پرداخت كرده بود، دچار كمي عصبانيت شده است و به طريقي مي خواهد عصبانيتش را سر يك نفر خالي كند!

- آها بزن زنگ رو، بگو ببينم خانم مي شناسي ارژنگ رو؟! بين غذاها چطور؟ دوست داري خرچنگ رو؟! آخ فقط مي خوام [...] !

 ارژنگ طنزنويسي معروف و مشهور بوده است كه شاعر خواسته است با آوردن نام اين طنزنويس در ميان اشعار خود، به شعرش اعتبار ببخشد (چيه؟ چرا اين طوري نگاه مي كنيد؟! توي طنزي كه خودم نوشتم كه مي تونم به خودم حال بدم و به تعريف و تمجيد از خودم بپردازم!)، هر چند شاعر مربوطه با قافيه قرار دادن «ارژنگ» و «خرچنگ» نيت پليد خود را آشكار مي كند و سعي در تخريب اين طنزنويس محبوب و مردمي مي كند!
در پايان ابيات نيز شاعر به مواردي اشاره كرده است كه مربوط به روزهاي پاياني هفته بوده و كلاً نه به من ربطي دارد و نه به شما!

- دوتا خونه درن دشتو، پول چكهاي بي برگشتو، بدم بزني تو رگ و يه آب روش؟، به من ميكني يه بار گوش؟!

 داماد مربوطه پس از آنكه خرش اقدام به گذشتن از روي پل نموده و « بعله» معروف را از عروس خانوم گرفته است، كم كم ذات پليد خود را نمايان مي سازد، به طوري كه مشخص مي گردد وي يكي از زمين خواران بزرگ بوده است و داراي پرونده هاي عظيم مفاسد اقتصادي است، حتي وي قصد داشته دو تا خونه بزرگ و يه عالم پول براي حل كردن مشكلات حقوقي اش رشوه بدهد، اما عمراً كه بتواند، اينجا كه كسي رشوه و زيرميزي و حتي خشكه نمي گيرد!

- يه بار بوش، زنگ زد و گفت اين خانومه كه خيلي دلبره، از جنيفرلوپز ما بهتره، نياش ناش هم بلده؟!

همان طور كه گفته شد، داماد مربوطه كه قبل از عروسي، خودش را به عنوان فردي شايسته در نزد خانواده عروس جا زده بود، پس از انجام امر خير معلوم شد علاوه بر زمين خواري با افراد مشكوكي نيز در ارتباط است، البته نه از اون مشكوكاي بد بد، بلكه از اين مشكوكاي خيلي بد بد!
اين آقاي به اصطلاح داماد حتي با بوش نيز ارتباطات تلفني داشته و با وي در مورد مسائل فوق محرمانه صحبت كرده است. اميد است از اين پس با هوشياري همگان و انجام فرهنگ سازي هاي مربوطه مانع از رسيدن اطلاعات محرمانه به دست اين گونه افراد شويم!

- بيا پيش ما بشين پادشاه اين منطقه خواستت، تو يه ملكه فوق العاده اي مي گيرم دنيا رو واست!

بيا پيش ما بشين پادشاه اين منطقه خواستت: وي در اينجا پرونده سياهش را سياه تر و قطورتر نموده، به طوري كه معلوم مي شود وي يكي از اراذل و اوباش هاي معروف منطقه است كه بر اثر همان سوء مصرف قرصهاي روانگردان گمان مي كند يك منطقه را تحت كنترل دارد.

 تو يه ملكه فوق العاده اي مي گيرم دنيا رو واست: از كسي كه دمخور بوش بشود، از اين بيشتر هم نبايد انتظار داشته باشيم، تفكرات بوش روي او تأثير گذاشته و او نيز به مانند بوش سعي در تصاحب دنيا دارد، اما زهي خيال باطل!

نتيجه گيري پاياني: خانواده هاي محترم بايد قبل از مراسم «نيناش ناش» (عروسي سابق) تحقيقات تكميلي از آقاي داماد به عمل آوردند تا به مانند اين مورد دخترشان گير يك زمين خوار، مفسد اقتصادي، جاسوس (از نوع مخملي)، اراذل و اوباش نيفتد.
در ضمن به شاعران محترم توصيه مي شود، قبل از گفتن شعر قرصهاي خود را ميل كنند تا شعرهايشان تبديل به معر(!) نشود.

چاپ شده در روزنامه قدس(24/11/87)

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:3 توسط ارژنگ حاتمی |

در یکی از سایتها خبر درگذشت استاد منوچهر احترامي رو ميبينم، باور نمي كنم، مگر مي شود؟ به خودم دلداري مي دهم شوخي بي مزه ي يك خبرنگار باشد، شرح خبر را مي خوانم خانم صابري فوت ايشان را تاييد كرده است ... به سايت گل آقا مي روم ... متاسفانه خبر حقیقت دارد ... 

 دو سه بار بيشتر اين افتخار نصيبم نشد تا با استاد صحبت كنم ... استاد شیرین صحبت می کرد و به طنزنویسان جوان و کارهایشان ایمان داشت ... شايد به جرات بگویم همان دو مكالمه ي چند دقيقه اي با استاد برایم از خواندن هزاران كتاب مفيدتر بود ...

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
 نه  مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک  کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
 پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
 میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
 ببین چقد تمیزه؟
 اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
 پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
 میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
 تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
 با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
 هر چی میخوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی  دیگه تنها نبود

 

دعوت به نوشتن درباره منوچهر احترامی

نه غروري، نه كبري،‌ نه ادعايي، نه توهمي... خودش بود؛ خودِ خودش. زلالِ زلال، به رنگ چشمهاي شفافش. سفيدِ سفيد، به رنگ پوست و مو و سبيلش. آي كه چقدر دلمان براي تماشاي آن چهره پير و آن لبخند جوان تنگ خواهد شد.

حسنی هم مثل ما طنزپردازها یتیم شد! 

منوچهر احترامی رفت که دیگر چشمش به ما نیفتد!

سرم را بین دست‌هایم فشار می‌دهم و نمی دانم چی بنویسم. فاجعه را چطور می توان نوشت؟ چطور می‌توان گفت؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:43 توسط ارژنگ حاتمی |

* ارژنگ حاتمي

پرز- امروز توي اجلاس داووس با اردوغان کمي بحثم شد، من بلند بلند پاسخ حرفهاش رو مي دادم. او گفت: «اين طور بالا رفتن صداي شما، ريشه در يک احساس رواني گناه دارد.» براي اولين بار بود که در عمرم واژه «احساس گناه» رو مي شنيدم و براي اينکه به نداشتن اطلاعات عمومي متهم نشوم نپرسيدم احساس گناه يعني چي؟ ! ، البته پس از آن جلسه تحقيقاتي انجام دادم و مطلع شدم هنگامي که يک نفر کار بدي انجام ميده، احساس گناه بهش دست ميده، من نتيجه گرفتم حتماً چون تا به حال کار بدي انجام ندادم، دچار احساس گناه نشدم. البته يک نفر بهم گفت، چون من «وجدان» ندارم اين احساس بهم دست نميده، از اون نفر هم روم نشد، بپرسم اين «وجدان» ديگه چيه؟ کمي هم بايد روي واژه وجدان تحقيق کنم، اين روزها واژگان تازه و ناآشنا، زياد مي شنوم !!

- اردوغان گفت: «من خوب مي دانم که شما در سواحل چطور بچه ها را هدف مي گيريد و مي کشيد.»، نمي دونم چرا اين حرف رو زد، خب اينکه خبر تازه اي نبود، همه جهانيان از آدم کشي هاي ما مطلع هستند، البته بهش اخبار کاملي نرسونده بودن و گرنه مي دونست ما علاوه بر بچه ها، پيرمردها و زنان بي دفاع رو هم مي کشيم !

 - اردوغان گفت: «در ده فرمان تورات در بند ششم آمده که نبايد دست به قتل بزنيد.»، واقعاً نمي دونم اردوغان اين جمله ها رو چرا به من مي گفت، خب علاوه بر تورات خيلي جاهاي ديگه هم نوشته دست به قتل نزنين، اما مگه ما بايد به هر چيزي که هر جايي نوشته، عمل کنيم؟ ! ما معتقديم هدف وسيله رو توجيه مي کنه، البته در اين مورد هدف و وسيله ما يکي است، ما هدفمون اينه آدم بکشيم و به وسيله کشتن آدم به اين هدفمون مي رسيم !

- اردوغان يه حرفي زد که خيلي ناراحت شدم، اردوغان گفت: «آوي شالوم» پرفسور «روابط بين الملل» از دانشگاه آکسفورد در روزنامه انگليسي «گاردين» گفته است: «اسرائيل به يک دولت راهزن تبديل شده است.»، واقعاً اين روزنامه هاي انگليسي «آي کيو» شان در حد جلبک و اطلاعاتشان زير صفر است، ما اصلاً هم به يک دولت راهزن تبديل نشديم، بلکه از اول راهزن بوديم ! بايد به بچه ها بسپرم که به خاطر نشر اکاذيب از دست اين روزنامه شکايت کنند !

- نمي دونم چرا اردوغان ناراحت بود که من 25 دقيقه صحبت کرده ام و او 12 دقيقه ! اردوغان اصول ابتدايي آزادي بيان رو هم نمي دونه، آزادي بيان؛ يعني اينکه من هر چقدر دلم خواست حرف بزنم و طرف مقابل هم اگر با ديدگاه هاي من موافق بود، دو برابر من حرف بزنه و اگر قصد انتقاد از حرفهاي من را داشت، اصلاً اجازه صحبت کردن نداره، نمي دونم چرا مجري برنامه اجازه داد اردوغان 12 دقيقه در مخالفت از سياستهاي اسرائيل صحبت کنه ! اين مخالف اصول آزادي بيان اسرائيلي بود !

- خب خاطره نوشتن بسه ديگه، برم کمي با دکمه هاي اين موشک اندازها بازي کنم، راستش من عاشق دکمه بازي هستم !

چاپ شده در روزنامه قدس

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:16 توسط ارژنگ حاتمی |