ارژنگ حاتمي
بر اساس برخي تحقيقات به عمل نيامده، كشف گرديد از خيلي سالها پيش - يعني قبل از آنكه علي دايي به تيم ملي دعوت شود و حتي قبل از آنكه پيكان اختراع شود - مردم ميل و رغبت زيادي براي دادن ماليات داشته اند.
يكي از نوشته هايي كه به زبان ميخي روي ديواره هاي غار و در حين بازبيني فيلم عصر يخبندان 2 ديده شده بود، اين امر را اثبات مي كند كه غارنشينان هم راغب به پرداخت ماليات بوده اند؛ اما چون اولاً كسي نبوده است كه ماليات را جمع آوري كند و ثانياً در آن زمان هنوز ماليات دادن اختراع نشده بود، به ناچار مالياتشان را پرداخت نمي كرده اند و به دليل عدم پرداخت ماليات، ساليان درازي را بدون برق و آب و گاز و تلفن درون غار زندگي مي كردند و جنگلشان فاقد هر گونه امكانات رفاهي بوده و مجبور بودند به جاي اتوبوس و مترو با دايناسور اين ور و آن ور بروند كه بسيار خطرناك بوده است. در چند خط پاياني اين نوشته كه به زبان ميخي و با كلنگ نگاشته شده، مي خوانيم: « اي بابا !يكي بياد از ما ماليات بگيره تا يكم چرخهاي اقتصاد به حركت در بياد و چهار تا كارخونه مداد و دفترسازي ساخته بشه، ما كه جونمون در اومد. اينقدر با اين ميخ و كلنگ براي آيندگان روي ديواره هاي غار ... »، لازم به توضيح است كه در زير اين سه نقطه پاياني توضيح داده شده است كه نگارنده در حالي كه در حال نگاريدن بوده،توسط پلنگي خورده شده است كه اين امر نشان دهنده نبود امنيت به دليل عدم پرداخت ماليات توسط غارنشينان است.
در مورد چگونگي اختراع «ماليات» اختلاف نظرهايي اساسي وجود دارد كه ما در اينجا به ذكر غير معتبرترين آن مي پردازيم؛ گفته مي شود گروهي از خدمتگزاران و يك عدد شاعر در مجلسي گردهم آمده بودند و شاعر، اين بيت شعر را خواند: «آب، زمين، خاك و هوا، مال من است.»، در همين لحظه ظريفي در بحر مكاشفت مستغرق شد و ناگهان فرياد برآورد: «اگه اينها مال تو هستن، پس پول بده تا واست خوب و سالم و پاكيزه نگهشون داريم.»، پس با استفاده از خرد جمعي تصميم گرفتند براي اين پولي كه مي خواهند اخذ كنند، نامي بگذارند كه به نتيجه نرسيدند، در همين لحظه همان شاعر في البداهه شعري سراييد:
ميشه دست به دست هم ديم
آرزوهامون بشه تعبير
لولوي فقر و بيكاري
يه دفعه بره، نه دير دير
آره ما با هم مي تونيم
تك و تنهام نذار، رو قلبم پا نذار!!
همه براي شاعر دست زدند و از اين شعر خوششان آمد، تصميم بر آن شد تا حروف اول هر مصرع را در كنار هم بگذارند و اين گونه شد كه اين پول براي اخذ شدن «ماليات» نام گرفت.
«ميلي مايتي» يكي از محققان در اين زمينه نگاهي آسيب شناسي به اين مقوله دارد، وي معتقد است «پرنس جان» نقطه تاريكي در تاريخچه ماليات است و عملكرد نابخردانه او در امر سوء استفاده از نام ماليات مورد سوء استفاده لجن پراكنان و سودجويان بسياري قرار گرفت و سودجوياني كه همواره از دادن ماليات فرار مي كنند، كارتونهاي بسياري را با استفاده از پول ماليات مردم ساختند و ماليات را به سخره گرفتند. وي معتقد است اگر رابين هود هم عقل داشت به جاي آنكه پولها را به مردم پس دهد چرخهاي اقتصاد را مي چرخاند؛ البته برخي محققان ديگر بر اين اعتقادند كه اصلاً شهر رابين هود اينا چرخي نداشت كه بخواهد چرخانيده شود!
در پايان اين تحقيق آمده است هر كه بامش بيش، برفش بيشتر، پولهايتان جاي دوري نمي رود، زمانه عوض شده است و امروزه هر شهري داراي چرخهاي اقتصادي است كه چرخيدنش با دادن ماليات رابطه مستقيم دارد، يه كم در برابر مملكت، جامعه، بچه و خودتان احساس مسؤوليت داشته باشيد، اظهارنامه هاي مالياتي خود را با زبان خوش پر كنيد كه هم كلاس دارد و هم اينكه ماليات، مهريه نيست كه بگوييد كي داده كي گرفته؟!، در انتهاي اين تحقيق و به نقل از يكي از آگاهان آمده است: «البته همان مهريه را هم در صورت لزوم از حلقومتان بيرون خواهند كشيد!!»
چاپ شده در روزنامه قدس
ارژنگ حاتمی
شنبه – امروز مرا سر كوچه گذاشتند. خيلي خوشحالم كه قرار شده وسيله اي براي خدمت رساني به مردم باشم. البته همين كه قرار شد من به سر اين كوچه بيايم، چندتا باجه تلفنها كه فكر كنم صد سال هم بيشتر دارند، گوشه انبار، زدند زير گريه. من هنوز علت اين گريه ها را نفهميده ام.
یكشنبه- امروز سرم و جاكارتي ام كمي درد مي كند. يكي از افرادي كه آمده بود تا تلفن بزند، طرز كار با من را بلد نبود. نمي دانست من تلفن كارتي هستم نه تلفن سكه اي. مي ديد سوراخي روي سرم ندارم، اما سكه 25 تومني رو روي سرم گذاشته بود و محكم فشار مي داد. بعدش هم كه مطمئن شد از بالا نمي تواند سكه رو فرو كند، نوبت رسيد به پايين يعني محل وارد كردن كارت. آن قدر سكه رو فرو كرد توي شكمم كه نزديك بود بالا بيارم. سرم و دل و روده ه ام خيلي درد مي كند.
دوشنبه- امروز خوردن پس گردني را هم تجربه كردم. هنوز هم باورم نمي شود با من اين كار را كرد. به نظر آدم باكلاسي مي آمد. آخر تقصير من كه نيست. من چه گناهي كردم كه يكي از دوستانش، گوشي اش خاموش بود و موبايل ديگرش هم خط نمي داد؟! چرا به من پس گردني زد؟!
سه شنبه- امروز از لحاظ روحي در شرايط خوبي نيستم. من آمده بودم اينجا تا به مردم خدمت كنم، اما ... اما ... امروز يك به اصطلاح شهروند آمد و با استفاده از من به آتش نشاني و اورژانش... مزاحمي زنگ زد ...
چهارشنبه - حالت تهوع دارم. فكر كنم فشارم افتاده باشد. نمي دانم چي بود كرد توي جانم. به دوستش مي گفت كارت طلايي است و ازش كم نمي شود. اولش كمي سخت بود، خيلي سعي كردم و بالاخره توانستم از كارتش كم كنم، او هم كارت را در آورد و يكي زد توي سرم و به دوستش گفت: «همه تلفن ها رو عوض كردن. ديگه نميشه از اين جور كارت ها استفاده كرد!»
پنجشنبه- همه بدنم درد مي كند، حالت تهوع دارم، گلاب به رويتان چند روزي هست كه [...] هم شده ام. صبحي بچه اي آمده بود و كارت سوخت ماشين پدرش را مي كرد توي شكمم. ظهري هم يكي آمد تلفن زد و با اون طرف خط دعوايش شد و دق دلي اش را سر من خالي كرد. ديگر تحمل اين زندگي را ندارم ...
جمعه- امروز مرا دوباره به گوشه انبار برگرداندند. قيافه ام شبيه تلفن هاي صد ساله شده، اما باز هم خوشحالم كه لااقل ديگر از آن مشت و لگدهاي سر كوچه خبري نيست. حالا دارند يكي از تلفن هاي نو را مي برند تا سر كوچه بگذارند. بغض راه گلويم را گرفته و اشك هايم دارد آرام آرام روي روي صورتم مي چكد. دلم به حالش مي سوزد. حالا مي فهمم چرا آن روز، آن تلفنهاي قديمي گوشه انبار براي من گريه كردند!
چاپ شده در ماهنامه ستون آزاد
توضيح ضروري: پاسخ تمام تستها گزينه «دال» مي باشد.
چاپ شده در روزنامه قدس
|
نامه سرگشاده موشها به شهردار تهران: چه زود چهره واقعي خود را نمايان كرديد! | |
|
ارژنگ حاتمي آقاي شهردار !نمي دانيد آن روز كه تصميم گرفتيد گربه هاي تهران را عقيم كنيد چه شور و شوقي در دلهاي ما به وجود آورديد، به خانه هر دوست و آشنايي مي رفتيم عكس شما را بر در و ديوار اتاقهايشان زده بودند و همه جا ذكر خيرتان بود، آن روز شما را حامي خود مي دانستيم ... زهي خيال باطل ... آقاي شهردار !آيا شما فراموش كرده ايد كه ما با خوردن آشغالها به شما كمك مي كنيم؟ !اگر ما نباشيم كه بايد ماشين هاي حمل زباله تان را دو برابر كنيد، آيا بودجه لازم را داريد؟ ! آقاي شهردار !ما حتي براي آنكه مزاحم شما نشويم و ايضاً با توجه به ترافيك شهري زودتر به مقصد برسيم، از داخل جوي هاي آب رفت و آمد مي كنيم، باور كنيد همين عبور و مرور ما و خوردن آشغالهايي كه در مسير جوي هاي آب وجود دارد، باعث عدم آبگرفتگي جوي هاي آب مي شود. آقاي شهردار !زندگي بدون ما را تصور كن.آري تصور كردنش سخت است.اگر ما نباشيم براي ترساندن خانومهايتان از چه چيز ديگري مي توانيد استفاده كنيد؟ نگوييد سوسك.سوسكها همشون پيش ما سوسكن !و با يك دمپايي كارشان ساخته مي شود ... آقاي شهردار !ما در شهر فرهنگ سازي مي كنيم و در اين روزهايي كه جوانان شهرتان به سوي لحيم كاري كشيده مي شوند، ما به باشگاه بدن سازي مي رويم، جثه ما را با اجدادمان مقايسه كنيد، باور كنيد پسر عمويي دارم كه براي عروسي دخترش يك گربه را شكار و براي مهمانان سرو كرد؛ هيكل ورزشكاري ما به خودي خود باعث ترويج فرهنگ ورزش كردن است.چه طور دلتان مي آيد اين هيكلهاي ورزشكاري را زير گل ببريد ... آقاي شهردار !همه اش لجن پراكني بدخواهان است، كمي به حافظه تاريخي خود رجوع كنيد، اگر واقعاً ما طاعون و هزار نوع مرض داشته باشيم، آيا مي توانيم اين گونه با طراوت و شادابي به اين طرف و آن طرف جست و خيز كنيم؟ آيا اين گونه چاق و چله خواهيم بود؟! آقاي شهردار !اين روزها مراقب هستم تا خدايي نكرده خانم و فرزندانم اخبار گوش نكنند و يا روزنامه نخوانند. نمي دانم آنها چه حالي خواهند داشت، هنگامي كه متوجه اين خبر شوند: «شهرداري تهران از انرژي هسته اي براي مرگ موشها استفاده مي كند.» ... هنوز هم فرصت هست، از تصميم خود صرف نظر كنيد ... |
و يا: «هر حرفي را هر جايي نزنيد!»
ارژنگ حاتمي
وقتي خانم پرستار رو ديدم يه احساس قشنگي بهم دست داد، در همون نگاه اول متوجه شدم كله اش برعكسه، نمي دونم از كجا ناراحت بود كه دق دلي اش رو يه جاي من خالي مي كرد، هر چند خواستم به روي خودم نيارم نشد، اشك ريختم ... نمي دونم شايد هم اشك شوق بود، اشك شوق به اين خاطر كه خيلي زودتر از اون چيزي كه فكر مي كردم نيمه گم شده ام رو پيدا كردم، بايد يه جوري سر صحبت رو باز مي كردم، از روي رنگ لباسش احساس كردم از فصل زمستون و برف خوشش مياد، خواستم يه چيزي بگم كه خوشحال بشه، بهش گفتم اواخر آذر يه عالمه برف مياد ... يه دفعه منو برگردوند ... تازه متوجه شدم اين كله خانوم پرستار نيست كه برعكسه، بلكه اين من بودم كه بوسيله خانوم پرستار سر و ته گرفته شده بودم ... نمي دونم چرا تعجب كرد ... بهم گفت: «تو داري حرف مي زني؟!» ، منم گفتم: «نه پس دارم ونگ مي زنم، خب دارم حرف مي زنم ديگه!»، كاش اين حرف رو نمي زدم، نمي دونم چرا يه هو منو از دستش ول كرد و افتادم زمين و مخم پخش شد روي موزاييك هاي اتاق عمل!!
خبر مربوطه: رييس بيمارستان آريا در شهرستان رشت شايعات مربوط به سخن گفتن يک نوزاد در اين بيمارستان را بشدت تکذيب کرد.