سالانه هر ايراني 4 دقيقه و هر فرانسوي 47 كتاب مي خواند. (جرايد)
ارژنگ حاتمي
محققان وبلاگ بعد از انجام هيچ گونه تحقيقي موفق به كشف 4 احتمال شدند، اين احتمالات علت مطالعه كمتر ايراني ها نسبت به فرانسوي ها را بيان مي دارد:
احتمال اول: فرانسوي ها فاقد تعهد لازم در قبال جامعه خود مي باشند و به جاي تلاش براي به حركت درآوردن لاستيك هاي اقتصاد و … ببخشيد چرخ هاي اقتصاد و توسعه كشورشان، مي نشينند و هي كتاب مي خوانند.
احتمال دوم: ما ايراني ها بسيار تند خوان هستيم و در همان 4 دقيقه چهل و هفت كتاب كه هيچ، چهارصد و هفتاد تا كتاب مي خونيم!
احتمال سوم: صدا و سيماي كشور فرانسه به مانند صدا وسيماي كشور ما فيلم ها و برنامه هاي جالب و متنوع و آموزنده پخش نمي كند و فرانسوي ها مجبورند اوقات فراغت خود را با خواندن كتاب پر كنند. (آخي!)
احتمال چهارم: از آنجا كه خواندن كتاب تاثيري مستقيم بر روي كاهش تعداد دانشجويان دارد كمتر كسي حاضر به خواندن كتاب مي شود، به مثال زير توجه كنيد:
- اگر پدر كتاب بخواند ديگر فرصت نمي كند براي گزراندن اوقات فراغتش به سر كار دومش برود.
- در نتيجه پول كمتري بدست مي آورد.
- توانايي پرداخت شهريه دانشگاه فرزندش را از دست مي دهد.
- فرزندش از دانشگاه اخراج مي شود!
- تعداد دانشجويان كم مي شود.
نتيجه گيري: سس فرانسوي خوش مزه است!
معاون راهنمايي و رانندگي ناجا: 46 درصد از رانندگان متخلف بعد از اعمال قانون از سوي مأموران به آنها فحاشي كرده و ناسزا مي گويند. 
نام فيلم: مأمور وظيفه شناس!
پلان اول:
كارت و گواهينامه...
سلام جناب سروان! خسته نباشيد، ببخشيد... خانومم بيمارستان بستريه... حواسم پرت بود، شما رو نديدم و از چراغ قرمز رد شدم... اگه ميشه خواهشاً اين دفعه رو گذشت كنيد.
نمي شه آقاي محترم، شما با گذشتن از چراغ قرمز جان خيلي ها رو به خطر مي اندازيد.
تو رو خدا، نوكرتم... جون بچه هات... آقايي كن اين دفعه رو بي خيال ما شو... قول مي دم تكرار نشه.
اين هم برگه جريمه شما... بفرمايين!
(راننده در حالي كه برگه جريمه را پاره مي كند): بي معرفت نالوتي! اصلاً تو (...) نداري! (پاي خود را روي پدال گاز فشار مي دهد و سر خود را از شيشه ماشين بيرون مي آورد): خيلي (...)!
پلان دوم:
آقاي محترم اينم برگه جريمه شما!
... (سكوت!)
(مأمور در حالي در چهره اش تعجب و خوشحالي ديده مي شود): شما احياناً از دست من ناراحت نيستيد؟! نمي خواين چيزي بگيد؟!
ناگهان راننده دست در جيب كتش مي كند...
(مأمور در حالي كه كمي هراسان شده است): نه... اشتباه نكنيد، شما حداكثر بايد در اين لحظه به من ناسزا بگيد... من هنوز آرزو دارم... به خاطر يك جريمه شدن كه آدم نمي كشن!
راننده متخلف يك قطعه كاغذ و يك خودكار از جيبش بيرون مي آورد، مأمور نفس راحتي مي كشد، راننده متخلف روي كاغذ مطلبي مي نويسد و به مأمور مي دهد و گاز ماشين را مي گيرد و مي رود:
"من لال هستم و متأسفانه نمي توانم آن طور كه بايد از خجالتتان در بيايم: نامرد چرا منو جريمه كردي واقعاً (...)!"
پلان سوم:
مأمور از دور يك ماشين مي بيند و خوشحال مي شود و با خود مي گويد: آخ جون اين پدرمه... كمربند نبسته... مطمئن هستم اگه جريمه اش كنم خيلي خوشحال مي شه كه پسرش اين قدر وظيفه شناسه!
سلام پدر، اين برگ جريمه شماست، لطفاً كمربند ايمني خودتون را ببندين.
پدر لبخند مليحي مي زند.
(مأمور در حالي كه در پوست خود نمي گنجد): پدر جون مي بيني چه پسر وظيفه شناسي تربيت كردي؟
آفرين به پسر وظيفه شناسم كه باباش رو هم جريمه مي كنه!
پدر خيلي خونسرد از ماشين پياده مي شود و كمربندش را به جاي اينكه ببندد به قصد كبود كردن فرزندش باز مي كند: پسره بي چشم و رو، حالا بابات رو جريمه مي كني... همش تقصير اون مادر...!
پلان چهارم:
مأمور در حالي كه لبخندي بر چهره دارد، يك برگه به راننده متخلف مي دهد: سلام، سال نو مبارك...
(...)ي (...) چرا جريمه مي كني... چراغ زرد بود نه قرمز!
(مأمور كه به نظر مي رسد ديگر به اين طرز برخوردها عادت كرده با خونسردي): آقاي محترم، اين برگه جريمه نيست، برگه ارشاد است.
آخ، خدا منو بكشه جناب سروان، من نوكرتم، ببخشيد بد صحبت كردم، سال نوي شما هم مبارك، خانواده خوبن... ترمزم نگرفت جناب سروان وگرنه من هميشه...
اِ... پس ترمز ندارين! پس حالا اين جريمه رو هم داشته باشين(!)
پيام اخلاقي اين مطلب: "مأموران راهنمايي و رانندگي انسانهايي زحمتكش هستند و اين وظيفه ما شهروندان است كه به آنان احترام بگذاريم و ... تق تق تق تق!!! (اين صدا در نتيجه برخورد دست يك مأمور راهنمايي رانندگي به شيشه اتومبيل نويسنده اين مطلب ايجاد شده است.)
نويسنده: ... چي شده جناب سروان؟
مأمور: آقاي محترم كارت و گواهينامه...
نويسنده: آخه چرا؟
مأمور: نگاه كن چه ترافيكي درست كردي... چرا حركت نمي كني؟ وسط خيابون پشت فرمون ماشين جاي مطلب نوشتنه؟
نويسنده: ببخشيد جناب سروان... مطلب يك دفعه به ذهنم اومد، زدم رو ترمز، ترسيدم ننويسم از يادم بره!
مأمور: اينم برگه جريمتون... حركت كنيد
نويسنده: اي (...) خيلي (...) !!!
در خبرها
آمده بود كه يك خانواده تهراني براي پيدا كردن سگ خود مبلغ 300 هزار تومان مژدگاني مي پردازد.
* نتيجه گيري: به دو دليل اين مورد اصلاً جاي تعجب ندارد؛
دليل اول – اهميت سگ: اصولا سگ در زندگي شهري نقش تايين كننده اي دارد، و در حال حاضر برخي افراد به دليل برخي ويژگي هاي شخصيتي سگ به اين موجود ارادت خاصي داشته و از برخي رفتارهاي آن الگو برداري مي كنند، به عنوان مثال: برخي مثل سگ پارس مي كنند، برخي مثل سگ پاچه مي گيرند، برخي مثل سگ به جان ديگران مي افتند، و حتي برخي به طور كلي اخلاق سگي دارند!
دليل دوم - قيمت سگ: اگر خبرنگار مذكور از بازار سگ و قيمت آن خبر داشت مطمئناً از 300 هزار تومان مژدگاني تعجب نمي كرد.
.
.
.
بهتره به جاي نوشتن اين چرت و پرت ها كه براي من نه آب مي شود و نه نان، دوچرخه ام را بردارم و به دنبال سگ مذكور بگردم ... با گرفتن مژدگاني اش حداقل نصف شهريه يك ترم دانشگام رو مي تونم بدم!!
٭ارژنگ حاتمي
- خلاصه قسمت گذشته: يك روز توي پارك چراغ جادو پيدا كردم، وقتي به اون دست كشيدم يك غول با پنج تا بچه و خانومش از توي چراغ بيرون افتادند، غول به من گفت توانايي برآورده كردن آرزو رو نداره و از من خواست كه سه تا آرزوش رو برآورده كنم، اولين آرزوش داشتن خونه، دومين داشتن يك BMW و سومين آرزوش هم اين بود كه خرج دانشگاه آزاد پسرش رو بدم، غول وقتي ديد نمي تونم آرزوهاش رو برآورده كنم منو از لوله چراغ كرد توي چراغ! و تا امروز سي و دو سال مي شه كه من داخل چراغ هستم.
- و اينك ادامه داستان: توي چراغ خوابيده بودم و داشتم كابوس همون روزي رو مي ديدم كه غول داره با زور منو از لوله تنگ چراغ وارد چراغ مي كنه، توي اين سي و دو سالي كه توي چراغ بودم هر شب در ميون اين كابوس رو مي ديدم.
... با تكون خوردن چراغ از خواب بيدار شدم، دور و برم يك عالمه دود بود... آره مي دونستم چه اتفاقي افتاده، بالاخره يكي به اين چراغ دست كشيده ... از چراغ افتادم بيرون، بعد از سي و دو سال داشتم بيرون رو مي ديدم، چراغ در دست يك جوون بود، از اون تشكر كردم، بهم گفت: من داستان تو رو توي صفحه "سوسه" خوندم، خيلي دلم به حالت سوخت و اومدم از توي چراغ در آوردمت!
صداي بوق و خوشحالي مردم از توي خيابون شنيده مي شد، با خودم گفتم حتماً تيم فوتبال كشورمون قهرمان جهان شده كه مردم اينقدر خوشحالند، از يك جوون كه بشدت در حال خوشحالي كردن بود، پرسيدم: "چرا مردم اين قدر خوشحالند؟"، با هيجان گفت: "تيم فوتبال انتقام شكست سي و دو سال پيش از تيم دوم مقدونيه رو گرفت! تازه علي دايي هم چهارصدمين گل ملي اش رو زد!"
توي شهر قدم مي زدم كه توي اون همه سر و صدا سه نفر رو كنار خيابون ديدم كه چند تا كارتون روي خودشون انداخته بودند، يك سكه 50 تومني توي جيبم بود، توي كاسه اش انداختم و رد شدم، چند قدم كه دور شدم چيزي محكم توي سرم خورد، ديدم سكه 50 تومنيه ... و صداي فريادي كه مي گفت: "مرتيكه! خجالت نمي كشي 50 تومن به چه دردي مي خوره؟!
نمي شه يك تلفن هم باهاش بزني! صداش آشنا بود و قيافه اش آشناتر... وقتي چشمام توي چشماش گره خورد، اشك توي چشماش جمع شد... زد زير گريه و بغلم كرد... هنوز در حال تعجب كردن بودم كه گفت: "من به تو خيلي بدي كردم ..."، آره، اون همون غولي بود كه سي و دو سال پيش منو توي چراغ كرده بود، گفتم: "چقدر لاغر و شكسته شدي"، آهي كشيد و گفت: "بعد از اون كه تو رو فرستادم توي چراغ با خانوم بچه ها دنبال يك خونه اجاره اي گشتيم، به ما خونه اجاره نمي دادن، مي گفتن جمعيتتون زياده، اجاره ها هم خيلي بالا بود...
بالاخره يك خونه اجاره كرديم من چند جا كار مي كردم تا اينكه چند وقت پيش ترمز پيكان خالي كرد زدم به يك نفر، ماشين هم بيمه نبود، هر چي داشتيم خرج اون كردم" با تعجب گفتم: "مگه هنوز پيكان توليد مي شه؟" گفت: "نه مدل شصت و يك بود" تعجبم بيشتر شد: "مگه خودروهاي فرسوده جمع آوري نشدند؟" گفت: "قراره امسال همه رو جمع كنن!"، نگاهي به دور و برم كردم گفتم: "راستي از
بچه هات چه خبر؟!" باز بغض كرد: "پسر بزرگم توي يك پارتي، اكس زد و تركيد!، پسر كوچيكم هم به تقليد از سريال "شبهاي ژواستيك" هندوانه سالم رو مي خواست قورت بده خفه شد! از يكي از بچه هام هم خبري ندارم.
اصلاً نمي دونم كجاست، دخترم هم چند وقت پيش خودكشي كرد و الآن من موندم و خانومم و يكي از بچه هام."، خيلي ناراحت شدم، گفتم: "دخترت چرا خودكشي كرد؟!" گفت: "يك پسره مي خواست با دخترم ازدواج كنه وقتي اومد خواستگاري دخترم و قيافه من و خانومم رو ديد فهميد ما غوليم، واسه همون از ازدواج با دخترم منصرف شد! و دخترم هم خودشو كشت!"
گفتم: "راستي پسرت درسش رو تموم كرد؟ هموني كه آرزو كردي خرج دانشگاه آزادش رو بدم..."، لبخندي زد و گفت: "شهريه ها رو ساماندهي كردند و بعد از كلي بحث و بررسي به اين نتيجه رسيدند كه شهريه ها كمه! واسه همون زيادش كردند پسرم هم ترك تحصيل كرد و رفت توي اين شبكه هاي هرمي كار كرد و بعد از سي و دو سال تازه امروز تونست به پول خودش برسه، ميگن اگه چند سال ديگه هم كار كنه ميليونر ميشه!".
واقعاً دلم به حال غول و خانواده اش سوخت، گفتم: "آقاي غول! من يك پيشنهادي دارم!" گفت: "چه پيشنهادي؟" چراغ رو بهش نشون دادم و گفتم: "بريد توي همين چراغ زندگي كنيد، از كارتون خوابي كه بهتره!" غول به زحمت لبخندي زد و گفت: "راستش توي اين سي و دو سال چند بار قصد كردم همين كار رو انجام بدم."، با تعجب پرسيدم: "خوب پس چرا اين كار رو نكردي؟!"، غول جواب داد: "آخه غول ها اگه به چراغ دست بكشند هيچ اتفاقي نمي افته، حتماً بايد يك آدم به چراغ دست مي كشيد كه تو از توي چراغ بيرون مي افتادي."، گفتم: "خوب مي تونستي به يك آدم بگي كه به چراغ دست بكشه"، غول چند دقيقه اي مكث كرد و بعد محكم زد توي سرش و گفت: "آخ! چقدر دردم گرفت!"، گفتم: "چرا دردت گرفت؟" غول هنوز سرش رو گرفته بود، گفت: "آخه محكم زدم توي سرم"، گفتم: "چرا زدي توي سرت؟"، گفت: "آخه اين فكر توي اين
سي و دو سال اصلاً به ذهن خودم نرسيده بود!"، غول دست خانوم و بچه اش رو گرفت و رفت توي چراغ.
- نتيجه گيري داستان: "غول ها كم عقل هستند."
تاريخ: 25/8/1385
موضوع: عهدنامه پالايش طنز ايراني از يه عالمه چيز
خطاب به: وجدان آگاه بشريت(!)
شايد اين حركت به نوعي طنزآلوده باشد اما از آنجا كه لطيفه با طنز تفاوت دارد و ما ناخواسته در سيطره چالش هاي موجود در راه رسيدن به حركتي مثبت هستيم، عهدنامه پالايش طنز ايراني از يه عالمه چيز را امضا مي كنيم، ما امضا كنندگان اين عهدنامه به جان عمه و ايضاً خاله گرايمان قسم مي خوريم كه موارد زير را شديداً و اكيداً رعايت كنيم:
1- در لطيفه هاي خود به جاي واژه هاي نامانوس و بيگانه اي همچون « يك قزويني»، « يك كرد»،« يك ترك» و ... از كلماتي همچون « يك نفري»،« يك بابايي»،« قضنفر» و ... استفاده كنيم ، بديهي است بدين وسيله هر لطيفه تبديل به يك چيستان مي شود كه علاوه بر جذاب تر بودن براي شنونده، به بالا رفتن ضريب آي كيو هم كمك مي كند!
2- از اين پس جانوران و بالخص سوسك ها در طنزنوشته هاي مان به زبان هاي مورد احترام تركي، كردي، فارسي، لري و ... صحبت نكنند، بديهي است براي عملي شدن اين مورد يا بايستي جانوران در طنزنوشته ها لال باشند و يا اينكه به زبان امريكايي، انگليسي و صهيونيستي صحبت كنند!
3- اگر فردي عهدنامه فوق را اجرا نكرد و لطيفه هاي بد تعريف كرد، براي او و خانواده و همشهريانش جك و لطيفه بسازيم و او را ضايع كنيم.
4- اگر هر كدام از بند هاي فوق را عمل نكرديم به ازاي هر تخلف مبلغ 1000 تومان به حساب شخصي « الف. حاتمي » واريز نماييم!
- توضيح ضروري: اين عهدنامه هم عهدنامه ي بدي نيست، سر بزنيد و اگه خواستيد امضاش كنيد.
٭ ارژنگ حاتمي
من پسر سر به زيري هستم. راستش از وقتي يكي از دوستانم يك پانصد توماني از روي زمين پيدا كرد، من متوجه شدم كه سر به زيري فايده هاي فراواني دارد. در پارك قدم مي زدم كه يك چراغ قديمي توجهم را به خود جلب كرد. با خودم گفتم: واقعاً احمقانه است كه فكر
كنم توي اون غول باشه! اما از آن جا كه من آدم عاقلي هستم چراغ را برداشتم و دستي به آن كشيدم. چراغ اول يك عالمه دود كرد و بعد يك آقاغول، يك خانوم غول به همراه پنج تا بچه غول قد و نيم قد از توي چراغ بيرون افتادند. بچه غولها و مادرشان روي چمنها و آقاغول روي شاخه يك درخت افتاد. من در حال تماشاي اين حوادث بودم و منتظر، كه هر لحظه مردم با ديدن غولها داد و فرياد راه بيندازند... .
پيرمردي كه در پارك در حال ورزش كردن بود، غول را كه ديد از همان دور فرياد زد: "آقاي محترم! شما كه واسه خودت غولي هستي! شما ديگه چرا؟ با بيژامه توي پارك؟ خجالت بكش!"
غول پدر نگاهي به سر و وضعش انداخت و گفت: ببخشيد! من توي چراغ خواب بودم، فكر نمي كردم اين (با انگشت به من اشاره كرد) مزاحم بشه! "خانووم اون شلوارم رو بده!" غول پدر در حال پوشيدن شلوار بود كه متوجه مأمور شهرداري شد: "آقاي غول! اين برگ جريمه شماست بابت افتادن شما روي درخت و شكستن اون!"، پشت سرش هم يك مأمور راهنمايي و رانندگي: "آقاي غول! چراغ شما بيش از حد نرمال دود مي كنه و باعث آلودگي هوا و آسيب ديدن لايه اوزون مي شه، لطفاً اين جريمه رو پرداخت كنيد." - با خودم گفتم: "آخه چرا هيچ كس از ديدن اين غولها تعجب نمي كنه؟!"- غول پدر در حال چونه زدن با مأمور شهرداري و راهنمايي و رانندگي بود: "ندارم! من شكم بچه هامو هم نمي تونم سير كنم! آخه از كجا بيارم!" كه چشمش به من افتاد: "آقايون! اين نامرد! (باز هم با انگشت به من اشاره كرد) ماهارو از اين چراغ در آورد جريمه ها رو هم او بايد بده" ... برگه هاي جريمه را گرفتم و با خودم گفتم: "اين جريمه ها در برابر برآورده شدن سه تا آرزو كه ارزشي نداره" توي فكر بودم كه چه آرزوهايي بكنم، كه غول نگاهي به من كرد و گفت: "آقا پسر، من سه تا آرزو دارم!"، با تعجب گفتم: .اِ اِ اِ... تو بايد آرزوهام رو برآورده كني... نه من آرزوهاي تو رو. غول قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: "اون مال قديمها بود، من اگه مي تونستم اول آرزوهاي خودم رو برآورده مي كردم و با پنج تا بچه تو اين چراغ قديمي كوچك زندگي نمي كردم."، خيلي خونسرد جواب دادم: "به من چه، من كه ميرم..."، غول يقه ام رو گرفت و گفت: "چي گفتي؟!"، فهميدم غول زياد مهرباني نيست، از روي اجبار گفتم: "حالا آرزوهات رو بگو، شايد تونستم واست كاري كنم!"، غول بدون اين كه زياد فكر كند، گفت: "اول از همه يك خونه مي خوام، بچه ها دارن بزرگ مي شن. تا چند سال ديگه اصلاً تو چراغ جا نمي شيم! بعدشم توي اين چراغ امنيت نداريم، هي يك آدم فضول (اين دفعه به من اشاره نكرد، اما منظورش من بودم) ميآد به چراغ دست مي كشه و ما مي افتيم بيرون...، آرزوي دوم من هم اينه كه يك BMW مي خوام، مگه من چيم از اين فوتباليستها كمتره كه فقط بلدن توپ شوت كنن؟!"، من گفتم: "پيكان هم خوبه ها!"، غول ناراحت شد و گفت:" چرا فحش ميدي؟!، آرزوي سوم من هم اينه كه خرج دانشگاه آزاد بچه ام رو بدي!"، گفتم: "اين آخري كه مسأله مهمي نيست، قرار شده وام بدن و شهريه ها رو كم كنن". غول لبخندي زد و گفت: اي بابا! ما از اين قولها زياد شنيده ايم!"
مغزم داشت سوت مي كشيد... با ترس و لرز گفتم: "آقاي غول اگه اين آرزوهات رو برآورده نكنم، چي مي شه؟" غول گفت: "از لوله همين چراغ مي كنمت توي چراغ!" به زحمت لبخندي زدم و گفتم: "شوخي مي كني؟!" غول با يك دست من را برداشت و سرم را به طرف لوله چراغ برد... .
آره شايد منتظريد كه بگويم بعدش از خواب پريدم، اما متأسفانه اين داستان واقعيت داشت و من الآن سي و دو ساله كه توي اين چراغ هستم. "لطفاً يكي من را در بياورد."
نتيجه گيريهاي داستان:
1- سر به زير بودن زياد هم خوب نيست.
2- دو تا بچه كافيه، اگر غول باشي كه يكي هم بسه!
3- هيچ وقت چراغ جادو پيدا نكنيم.
4- وقت خودمان را با خواندن داستانهاي بي سر و ته هدر ندهيم!
ارژنگ حاتمي 
آقا شيره دلش بدجوري براي خوردن يك خرگوش چاق و چله لك زده بود، رفت توي جنگل و يه گوشه كمين كرد،
- سلام آقا شيره! دنبال خرگوش مي گردي؟!(اين صداي دوستش آقا گرگه بود)
# آره ... تو از كجا ميدوني؟
- نويسنده داستان بهم گفت دنبال خرگوش مي گردي بيام بهت بگم بيخودي وقتت رو هدر ندي ، اين روزها اكثر خرگوش هايي كه قابليت خورده شدن رو دارن به جاي چرخ زدن تو جنگل توي خونه هاشون پشت كامپيوتر نشستن و چت مي كنن ... آهاي كجا با اين عجله ... فـقط مواظب با ...
آقا شيره ادامه صحبتهاي گرگ رو نشنيد چون داشت با سرعت تمام به سمت غار آقا خرسه مي رفت كه تازگي ها تبديل به كافي نت شده بود ، بدون معطلي پشت يك كامپيوتر نشست، آقا شيره اول براي اينكه يكم اشتهاش باز بشه مي خواست وارد سايت خرگوشهاي خوشمزه دات كام بشه كه ديد فيلتر شده ... سريع رفت يك در بازكن آورد و حالشو كه رفته بود تو قوطي درآورد!
آقا شيره يك ID به اسم khargoosh_bazigoosh ساخت و سريع وارد يكي از چت روم هاي خرگوشها شد و روي اسم kargoosh_naze كليك كرد و بعد از نيم ساعت چت كردن باهاش زير درخت نارگيل قرار گذاشت ... آقا شيره زودتر به سر قرار رفت و پشت درخت نارگيل قايم شد و منتظر موند ... كه يكدفعه يه چيزي خورد توي سرش ... به بالاي سرش نگاه كرد:
- ميمون بي خرد چرا با نارگيل مي زني به سرم؟
# من ميمون نيستم ... من kargoosh_naze هستم! هر هر هر ... !! تو شيشمين جونوري هستي كه امروز سر كارش گذاشتم ... دو تا گرگ ، يه لاشخور،يه كفتار و تو !
- اين كه پنج تا شد!
# آها ... يكيشون هم واقعا يه خرگوش بود!!
- من ميرم ، ولي بهت نصيحت مي كنم پات رو روي زمين نزاري ...!!
شير دوباره رفت غار آقا خرسه و دوباره پشت كامپيوتر نشست و اين دفعه سعي كرد ديگه گول ميمون ها رو نخوره! اين دفه روي khargoosh_chaghe كليك كرد:
# salam
- سلام
# khobi? Mitonam bahat chat konam?
- آره ، به شرطي كه فينگليشي تايپ نكني!
# why?
- آخه اينجوري خواننده ها هنگام خوندن وبلاگ اذيت مي شن!
# باشه ...
- تو به چه ميوه اي علاقه داري؟
# هويج!
- از چه رنگي خوشت ميآد؟
# با اينكه الان قهوه اي مد شده ، اما هنوز هم از نارنجي و صورتي خوشم ميآد!
- واي چه تفاهمي!!! من هم عاشق هويجم و از رنگ نارنجي خوشم ميآد!
# همديگه رو ببينيم؟
- نه!!
# why?
- چونكه مامانم ميگه تو اين دوره زمونه گرگ زياد شده ، بايد مواظب خودت باشي!
# خوب خرگوش عاقل! مگه گرگ از هويج خوشش ميآد و يا رنك نارنجي رو دوست داره؟! اينم عكسم نگاه كن چه خرگوش با كلاسي هستم! تازه گوشام رو هم عمل جراحي كردم! ( توضيح:آقا شيره براي khargoosh_chagheعكس آخرين خرگوشي رو كه خورده بود send كرد.)
و اونها با هم قرار گذاشتند ...
شير به خودش گفت : چه خرگوش نادوني بود ... وقتي اومد سر قرار يه لقمه چپش مي كنم، چقدر تكنولوژي خوبه! به جاي اينكه دو ساعت برم تو جنگل چرخ بزنم پشت كامپيوتر مي شينم و خرگوش شكار مي كنم! ها ها ها ... ( خنده هاي شيطاني!!)
شير به سر قرار رفت و پشت يه درخت قايم شد تا خرگوش بياد ...
# اَه !! اين خرگوش پس چرا نميآد؟!
و همچنان منتظر ماند ...
- پق !!! ( اين صداي يك گلوله بود.)
# آخ! نامردا چرا مي زنيد؟! اِ اين مايع قرمز رنگ چيه داره از شكمم ميِآد بيرون؟!
نويسنده: نادون اين خونه ... و تو تير خوردي و الان هم بايد بميري.
# اما قرار بود داستان يه جور ديگه تموم بشه ... اسم داستان رو مگه فراموش كردي؟
نويسنده: بيچاره گول خوردي ... راستش ديروز يه شكارچي باهام صحبت كرد من هم فروختمت ... خرج دانشگاه رو بالاخره بايد از يه جايي بيآرم!!
# خيلي نامرد و (...) هستي!... حالا چند فروختي؟! سهم منو هم بده!!!
نويسنده: ديگه حرف نزن... تو الان بايد بميري!
# تا سهمم رو ندي نمي ميرم !!
نويسنده: آقاي شكارچي زحمتش رو بكش!!
پق! پق! پق! پق! پق!
نويسنده: آقاي شكارچي ... جو گير نشو ... بسه ديگه ... باور كن شير مرده!!
شكارچي : ها ها ها ... ( خنده هاي شيطاني!!)
توضيح نويسنده: داستان رو يكبار، دوبار، سه بار و يا صد بار ديگه از اول بخونيد و اگه نتيجه اخلاقي پيدا كرديد ما رو در جريان بگذاريد!
(....) :... برو بابا ... همين يه بار هم كه خونديم زيادي بود ... مگه ما بي كاريم ... ( اين هم صداي يكي از خواننده ها بود!)
پايان
ارژنگ حاتمي
ahatami81@yahoo.com
از آنجايي كه اين روزها بازار كنكورهاي آزمايشي به شدت داغ است، ما هم تصميم گرفتيم يك كنكور آزمايشي برگزار كنيم، بديهي است كه موفقيت و عدم موفقيت شما در اين كنكور هيچ اهميتي ندارد(!)
1- مدير كل صدا و سيماي استان مركزي: اعتماد به راديو بيشتر از تلويزيون است. ( روزنامه قدس9/8/85)
- چرا اعتماد مردم به راديو بيشتر از تلويزيون است؟
1) چون مردم راديو را فقط گوش مي دهند.
2) چون اكثر مردم اصلاً راديو را گوش نمي دهند!
3) چون مردم مجريان راديو را نمي بينند.
4) چون در تلويزيون تصوير افراد هم ديده مي شود!
2- هشدار رئيس جمهور به دانشگاه آزاد: شهريه ها كاهش نيابد، تصميم انقلابي مي گيرم.(روزنامه قدس9/8/85)
- اين تصميم انقلابي كداميك از گزينه هاي زير مي تواند باشد؟!
1) دستور به تحصيل هر سه فرزند دكتر جاسبي در دانشگاه آزاد و پرداخت شهريه توسط دكتر جاسبي بدون قسط بندي!(يكجا و نقدي!!)
2) به عنوان تنبيه دكتر جاسبي تا اطلاع ثانوي از غذاي سلف دانشگاه استفاده كنند!
3) تعطيل كردن 9 ماه تحصيلي به علت اينكه بين دو تابستان قرار گرفته است و در نتيجه تعطيلي دانشگاه آزاد!
4) تصميمي مبني بر درخواست مجدد براي كاهش شهريه هاي دانشگاه آزاد!
3- سهام عدالت؛ پرسشها همچنان باقي است. (روزنامه قدس 10/8/85)
- اين پرسشها چه پرسشهايي هستند؟!
1) اي سهام كه گفتي يعني چه؟!
2) اي عدالت كه گفتي يعني چه؟!
3) اي سهام عدالت كه گفتي يعني چه؟!
4) سهامي كه نبايد اونو بفروشي و معلوم هم نيست كي به سود دهي مي رسه به چه درد مي خوره؟!
4- وزير رفاه: رفاه را براي اقشار كم درآمد به روز مي كنيم. (روزنامه قدس 10/8/85)
- منظور وزير رفاه از جمله فوق چه بوده است؟
1) اقشار كم درآمد در روز به رفاه مي رسند.
2) اقشار كم درآمد هر روز بيشتر از ديروز!
3) اقشار كم درآمد يك روزي به رفاه مي رسند.
4) اقشار پر درآمد شب و روز به رفاه مي رسند!
5- رئيس انجمن بيهوشي ايران: داروهاي بيهوشي اتاقهاي عمل مهربانتر و اثربخش تر مي شوند. (روزنامه قدس 11/8/85)
- منظور آقاي رئيس از اينكه داروهاي بيهوشي مهربانتر مي شوند چيست؟
1) به جاي چكش از ملاقه براي بيهوش كردن افراد استفاده مي كنيم!
2) ديگر داروهاي بيهوشي گاز نمي گيرند!
- منظور آقاي رئيس از اينكه داروهاي بيهوشي اثربخش تر مي شوند چيست؟
1) ديگر به كبد آسيب نمي رسانند، بلكه به طور كلي آنرا از كار مي اندازند.
2) آنچنان فرد را بيهوش مي كنند كه تا آخر عمرش به هوش نيآيد!
6- درآمد سرگروه هاي شركت هاي هرمي، به نفع دولت ضبط مي شود. (روزنامه خراسان 14/8/85)
- كدام گزينه صحيح است؟!
1) خوش به حال دولت!
2) مي خواستي عضو نشي!
3) پول داده شده، پس داده نمي شود!
4) پول وده !!
7- سياوش اكبرپور در پاسخ به ادعاي الونگ: من خودم سياه هستم! (روزنامه قدس 17/8/85)
- كدام جمله با خبر فوق مرتبط است؟
1) ديگ به ديگ ميگه روت سياه!!
2) ديگ به ديگ مي گه تديگ ديگه چيه؟!
3) ديگ به ديگ ميگه ديگ ديگه چيه؟!
4) سياهي تو رو نخوام(!)
8- 35 درصد زنان خانه دار برنامه اي براي پر كردن اوقات فراغت خود ندارند. (روزنامه قدس 17/8/85)
- برنامه آن 65 درصد براي پر كردن اوقات فراغتشان چيست؟
1) حل كردن جدول شونصدتا روزنامه
2) زدن جوش براي آينده فرزندانشان!
3) جر و بحث با شوهر
4) راستي با اين همه كار خونه مگه براي خانوم ها اوقات فراغت هم مي مونه؟!
9- خوردن نان و افزايش احتمال سرطان (روزنامه جام جم 17/ 8 / 85)
- پس چرا توي فيلم ها فقط آدم پولدارها سرطان مي گيرند؟!
1) آخه فيلم ها همه فيلمن!
2) حتماً وقت خوردن نون و بوقلون، خيلي نون مي خورند!
3) اون آدم پولدارهاي توي سريال در دنياي واقعي بي پول هستند و فقط نان مي خورند!
4)همش جلوه هاي ويژه است!!
10- فعاليت هاي جنبي مديران مدارس باعث افت تحصيلي دانش آموزان شده است. (روزنامه خراسان 18/8/85)
- اين فعاليتهاي جنبي چه فعاليتهايي است؟!
1) مسافر كشي مدير مربوطه براي گزران زندگي
2) كار در تاكسي تلفني براي گزران زندگي
3) تبديل شدن به سرويس بچه هاي مدرسه براي گزران زندگي
4) انجام تحقيقات گسترده در مورد علل افت تحصيلي دانش آموزان(!)
ارژنگ حاتمي
1- از صبح تا شب سيب مي خورد،هر سيب كه تمام ميشد سريع به سراغ سيب ديگه اي مي رفت،تنها اميدش پيدا كردن يك كرم سيب ديگه بود ... اما ناگذير با يك كرم دندان ازدواج كرد!
2- هر چقدر به دوستانش گفت اين كشتي من سي- 130 و توپولف نيست، فايده نداشت، ديگر دوستانش سوار كشتي اش نمي شدند ... و به همين دليل بود كه كارتون يوگي و دوستان يك دفعه و ناگهاني تمام شد!
3- ديگر نمي توانست گرما را تحمل كند، بالاخره جوش آورد،آن هم در مجلس خاستگاري! عروس خانوم خوشحال شد، رفت و سريع چايي را دم كرد!
4- دوستش مي خورد و مي خوابيد اما او پله هاي ترقي را يكي يكي و با زحمت بالا مي رفت، به جايي رسيد كه ديگه بالا رفتن از پله ها براش ممكن نبود، ناگهان صداي دوستش را از آن بالا بالاها شنيد:« ديدي آسانسور ترقي هم وجود داره ؟!»
5- مادر گفت:اگه غذات رو نخوري مي گم «لولو» بيآد بخورتت، كودك باز هم گريه كرد،مادر داد زد:«لولو» بيا!، لولو آمد، كودك خنديد. مادر گفت:« لولو! واقعاً ما لولوها بچه هامون رو بايد از چي بترسونيم؟!»
روزنامه همشهری ۲۷ مهر ۸۵
فوتباليست حرفه اي شدن در يك دقيقه!!
ارژنگ حاتمی
۱- داشتن اعضاي لازم: براي فوتباليست شدن داشتن دو عدد پا و يك عدد زبان الزامي است، بديهي است افراد بدون پا و يا سه پا و چهارپا و يا بي زبان توانايي فوتباليست شدن را ندارند.
۲- دوست شدن با توپ: شما روزي شونصد دفعه بايد روي كاغذ بنويسيد: « توپ دوست ماست!»، و تمام اوقات خود را با توپ بگذرانيد ... ببخشيد تصحيح مي كنم اكثر اوقات!!
۳- تمرين شوت زدن: شما بايستي تمام شوتهايي كه زدن آنها در زمين فوتبال الزامي است را ياد بگيريد، خوشبختانه اين كار چندان سخت نيست، چون تنها زدن يك نوع شوت در هر بازي فوتبالي اجباري است و آن « خرشوتي» است.( و زدن باقي شوت ها اختياري است!)
۴- زمين خاكي: اكنون شما بايد يك عدد زمين خاكي پيدا كنيد، چون همه قبل شما همين كار را كرده اند،البته علم خاك شناسي هنوز به اين كشف مهم دست نيافته است كه در اين زمين خاكي چه چيزي وجود دارد كه همه قبل ستاره شدن در آن يه دوري زده اند!
۵- فوتباليست آماتور : شما به يك تيم باشگاهي ( احتمالاً دسته دوم!) دعوت مي شويد، اگر نشديد مشكل از خودتان است، به مرحله 2 برگرديد و طبق دستور العمل باقي مراحل را از دوباره طي كنيد.
۶- شكوفايي استعدادها: حالا وقت استفاده از زبان است، شما بايستي از مربي خود به شدت انتقاد كنيد و بگوييد او باندهاي مافيايي در تيم راه انداخته و در اين تيم حق شما خورده مي شود! مدام از دست ها و حتي پاهاي پنهان صحبت كنيد كه هي حق شما را مي خورند!
۷- وارد شدن به روزنامه ها: زياد ذوق نكنيد تازه اين اولشه! دو سه تا نشريه زرد با شما تماس مي گيرند و از آنجا كه براي وجدان كاري احتمالاً ارزشي قائل نيستند از شما پول مي خواهند تا حرف هاي شما را در نشريات به چاپ برسانند.
توضيح جدي: شما بايستي پيشنهاد آنها را قبول كنيد، چون در غير اينصورت در همان نشريه حالتان را به شدت اخذ مي كنند! اصولا خودتان را با خبرنگار جماعت در نيندازيد، مگر حوصله داريد؟! به گفته يكي از بزرگان اهل فوتبال ( دبير موقت) آنها يعني همان خبرنگارها چرت و پرت مي نويسند!!
۸- فوتباليست نيمه حرفه اي: اكنون شما به يك تيم دسته اولي دعوت مي شويد، چون آنها مصاحبه هاي شما را خوانده اند و گول خورده اند! همان مرحله 6 را به صورت حرفه اي تر دنبال كنيد، يعني اين بار بگوييد كاپيتان در تيم باندبازي راه انداخته است! اين صحبت شما باعث مي شود شما سريعاً از حالت نيمكت نشيني خارج شويد!
۹- اثبات تعصب: اكنون شما در وسط زمين چمن هستيد بايستي سريعا كله يكي از بازيكنان تيم حريف را با سرتان نشانه بگيريد و محكم با كله به آن بكوبيد ... حالا شما با سري خونين روي زمين افتاده ايد ... به صداي تماشاچي ها گوش كنيد ... شما را صدا مي زنند، محبوب شديد! ... با آمبولانس شما را به بيمارستان مي برند ... خوش بگزره!
۱۰- وارد شدن به دنياي حرفه اي فوتبال: اگر بعد از تكرار هفت هشت دفعه مرحله 9 شما هنوز زنده مانده ايد حتما به تيم هاي ليگ برتري دعوت مي شويد، چون در فوتبال ما مهم غيرت و تعصب است، مگر نشنيده ايد كه به دريبل زدن و كارهاي تكنيكي مي گويند حركات اضافي با توپ؟!
۱۱- رفتن به آرايشگاه: اگر به فكر خودتان نيستيد به فكر مردم باشيد آخه قراره هفته اي يك بار شما رو به مدت 90 دقيقه توي تلويزيون ببينند و هي قيافتون رو در مجلات مختلف تحمل كنند ، شما بايستي به سر و وضع خودتان برسيد و موهايتان را ژل بماليد ... چي؟!نمي دونين ژل چيه؟! ... عيبي نداره به داروخونه بگيد خودش بهتون ميده! البته دماغتان را هم عمل كنيد بهتر است!
۱۲- حاشيه : حتما شنيده ايد كه زيبايي فوتبال به حاشيه هاي آن اس