ارژنگ حاتمی
تشکر میکنیم از تب کریمه کنگو که برای ما اقشار آسیبپذیر کمخطر و تقریباً مختص مایهداران است! در همین راستا و برای شناسایی هر چه بهتر و دقیقتر مایهداران، پیشنهاد میشود اعلام شود که در فلان مکان واکسن این بیماری زده میشود و هر شهروندی که برای زدن واکسن به آنجا رفت، سریع به دلیل مایهدار بودن یارانهاش را خودانصرافی(!) بدهند! واضح و مبرهن است كه کسی از تب کریمه کنگو میترسد که سر و کارش با گوشت قرمز است، نه ما قشر آسیبپذیری که سال به سال این عنصر گرانقدر را نمیبینیم!
اگر در این روزها قصد داريد ميهماني را كه با او رودربايستي داريد، براي ناهار یا شام به منزلتان دعوت کنید، فرصت را از دست ندهید! سریع او را به منزل دعوت کنید و هنگام ناهار جلویش نیمرو بگذارید و بعد هم بگویید: کلاً به گوشتهای این دوره و زمونه اعتمادی نیست و تا میتوانید از بیماریهای تب کریمه کنگو، آنفلوانزای خوکی و جنون گاوی برایش بگویید که کلاً اشتهایش را از دست بدهد و همان دو لقمه نیمرو را هم نتواند بخورد!
در پایان یکی از آگاهان با تشکر از دولت گفت: «گرانیهای چند ماه اخیر، در راستای حفظ سلامت و جان شهروندان بوده. دولت آگاهانه قیمت گوشت قرمز را افزايش داده است تا مردم در صورت همهگیر شدن چنین بیماریهایی در خطر نباشند!»
آمپول من برای تو قرص جوشان تو برای من!
در ستون «صدای شما»ی دیروز شهرآرا، یکی از شهروندان پیامکی بدین شرح فرستاده بود: «آیا صحیح است که بیمارستان فارابی، سه بیمار را همزمان میفرستد داخل مطب پزشک. این ضایعشدن حقوق بیمار نیست؟!»؛ در همین راستا کارشناسان طنزیمی به بیان دیدگاههای خودشان پرداختند و از فواید حضور سه بیمار بهصورت همزمان در مطب دکتر گفتند:
فایده اول: همگان میدانند، وقت طلاست. با حضور سه بیمار در مطب، وقت بیماران کمتر تلف شده و زودتر نوبتشان میشود و بدین ترتیب زودتر کارشان در بیمارستان تمام شده و میتوانند از وقت خود بهتر استفاده کنند!
توضیح ضروری: درست است که این طوری دکترها هم سه برابر بیشتر مریض ویزیت میکنند و پول بیشتری در میآورند، اما مطمئن باشید هدف از حضور چند مریض باهم در مطب اصلاً درآمد بیشتر برای دکترها و بیمارستان نیست و فقط آنها به فکر وقت با ارزش بیمارانشان هستند!
فایده دوم: قبلترها دکتر، محرم دردها و مشکلات انسان بود. مثلاً مشکلی داشتی که نمیتوانستی به کسی بگویی یا هر مسئله دیگر را، با آرامش خاطر برای دکتر شرح میدادی، اما با حضور سه بیمار در مطب، این محرمها سه برابر شده و شما افراد بیشتری برای درددل کردن دارید!
فایده سوم: حضور در مطب برای شما یک کلاس آموزشی در مورد بیماریهای مختلف خواهد بود. باقی بیماران در حضور شما از مشکلات و دردهایشان میگویند و شما نظر دکتر را میشنوید. بدین ترتیب بعد از چند سالی برای خودتان دکتری تجربی میشوید!
فایده چهارم: دکتر، مشکلات سه بیمار را میشنود و بعد داروها را مینویسد. بدین ترتیب این شانس برای شما وجود دارد که دکتر اشتباهاً آمپول شما را برای بیمار دیگر و قرصجوشان بیمار دیگر را برای شما بنویسد! چی از این بهتر؟!
ارژنگ حاتمی
چاپ شده در شهرآرا
ارژنگ حاتمی
فرشاد آیدا را دعوت به یک کافی شاپ کرد ...
پایان اول: 
فرشاد به آیدا نگاه کرد و گفت: من دیگه مطمئن هستم، می خوام باهات ازدواج کنم، فردا میام خواستگاریت.
در همین لحظه صدای وزیدن باد به گوش رسید، شمع خاموش شد، آیدا سفیدی چشمانش محو و کل چشمانش سیاه شد.
فرشاد با تعجب پرسید: لنز زدی آیدا؟! چرا یکهو چشمات اینطوری شد؟!
آیدا سری به حالت تاسف تکان داد و گفت: IQ! من که روبروت نشستم چطوری یه دفعه لنز زدم؟! یعنی الان متوجه نشدی من یه روح پلید هستم و آیدا نیستم؟!
فرشاد: خب؟!
آیدا: خب تو الان باید جیغ بکشی و فرار کنی!
فرشاد: چرا؟!
آیدا: خب من روحم دیگه، باید از من بترسی.
فرشاد: برو بینیم بابا! من از اجاره خونه و هزینه های زندگی مشترک نترسیدم و خواستم ازدواج کنم، حالا بیام از تو بترسم؟! برو بینیم باد بیاد! این شمع رو هم که خاموش کردی روشنش کن.
آیدا وقتی دید که دیگر کسی از او نمی ترسد ضایع شد و به همان جایی برگشت که از آنجا آمده بود و دیگر سعی نکرد انسانی را بترساند!
***
پایان دوم:
فرشاد به دقت در حال نگاه کردن آیدا بود و سپس آینه ای از داخل کیفش برداشت و به خودش نگاه کرد.
فرشاد: ما خیلی شبیه هم هستیم.
آیدا: کجا شبیه هم هستیم؟! من اگه شبیه تو بودم خودکشی می کردم.
فرشاد: من عکس های قدیمی تو رو پیدا کردم، تو ده دوازده بار روی خودت عمل جراحی به اصطلاح زیبایی(!) انجام دادی.
فرشاد عکسی را از توی کیفش در آورد، عکس خیلی شبیه خودش بود و یا به عبارت بهتر عکس یه جورایی دقیقا تصویر ِخودش بود که یک روسری سرش داشت!
فرشاد: این عکسه قدیمیه تویه.
آیدا: خب زشت بودم، جرم که نکردم عمل زیبایی انجام دادم.
فرشاد: فکر نمی کنی من و تو بیش از حد به هم شبیه بودیم؟!
آیدا: راست می گی، چرا به ذهن خودم نرسیده بود.
فرشاد: راستی فامیل تو چیه؟!
آیدا: «خوبی»
فرشاد: آره خوبم، میگم فامیلت چیه؟!
آیدا: «خوبی»، فامیلم خوبیه!
فرشاد: تو خواهر گم شده ی من هستی، خیلی خوشحالم پیدات کردم.
آیدا: خیلی خوشحالم داداش! اما پدر و مادرمون چرا ما رو از هم جدا کردن؟!
فرشاد: ما دو قلو بودیم و زمان تولدمون طرح هدفمندی یارانه ها اجرا شد، مامان بابامون ترسیدن نتونن شکم هر دومون رو سیر کنن و هر کدوممون رو دادن به یه خانواده!
آیدا: برادر ...
فرشاد و آیدا متوجه شدند خواهر و برادر هم هستند و سپس تصمیم گرفتند به کمک همدیگر مادر و پدر واقعی شان را پیدا کنند اما آیدا به دلیل عوارض ناشی از جراحی های زیبایی از دیار فانی به مقصد دیار باقی راهی سفر شد!
***
پایان سوم:
فرشاد نگاهی به آیدا کرد و در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: آیدا، من خیلی دوسِت دارم، اما ما نمی تونیم ازدواج کنیم.
آیدا: چرا؟!
فرشاد: آخه من نه خونه دارم، نه ماشین و نه حتی شغل.
آیدا: اشکالی نداره، اینا از نظر من مهم نیست. اگه هر جوونی بخواد همه ی اینا رو با هم داشته باشه و بعدش ازدواج کنه که سن ازدواج 120 سال از اینی که هست بالاتر می ره!
فرشاد: من حتی سربازی هم نرفتم، فقط یه لیسانس دارم که فکر نکنم به دردی بخوره.
آیدا: لیسانس هم نداشتی زنت می شدم.
فرشاد: بابام هم مایه دار نیست.
آیدا: این حرف ها رو ول کن، من دوسِت دارم فرشاد، می خوام زنت بشم، مهریه ام هم یه شاخه گل از توی همین پارک سرکوچه!
فرشاد: تو سرت به جایی خورده آیدا؟! دارم خواب می بینم یا اینکه پایان این داستان خفن علمی-تخیلیه!!
آیدا: آره! تخیلیه! راستش من از کره ی مریخ اومدم! اونجا با بحران کمبود شوهر روبرو شدیم!
فرشاد و آیدا با همدیگر ازدواج کردند و بعد از مدتی از یکدیگر طلاق گرفتند! البته علت طلاق مسائل مالی و اینطور چیزا نبود، اصولا این دوتا از نظر فرهنگی بهم نمی خوردن! خودتون تصور کنین، یک مریخی با یک زمینی!!
***
پایان چهارم:
آیدا اصلا آرایش نکرده و مدل موهای فرشاد نیز معمولی بود..
فرشاد: آیدا، من به این نتیجه رسیدم دوستیه من و تو از همون اول اشتباه بود، ما نباید بدون اطلاع خانواده هامون با هم آشنا می شدیم.
آیدا: آره، منم یه دفعه به همین نتیجه رسیدم. پدر و مادرهای ما خیر و صلاح ما رو می خوان، ما باید به حرف هاشون گوش بدیم.
روی آیدا و فرشاد آب به صورت باران (قطره قطره) ریخته می شود.
آیدا: چه بارونی میاد، چه رمانتیک! باورت می شه؟ حتی توی کافی شاپ داره بارون میاد.
فرشاد: تابلو نکن! این بارون نیست، بالای سرت رو نگا، شلنگ آبه، آب بستن به طرح!
آیدا: طرح؟!
فرشاد: اوهوم، گویا ارژنگ تصمیم گرفت داستانش رو تبدیل به یک طرح تلویزیونی کنه و بهمین خاطر سعی کرده داستانش پر بشه از پیام های اخلاقی!
فرشاد با خانواده اش به خواستگاری آیدا رفت و این دو کبوتر عاشق به سلامتی با یکدیگر ازدواج کردند.
***
پایان پنجم:
آیدا: ده دقیقه است خیره شدی به من؟! چیزی می خوای بهم بگی؟!
فرشاد: راستش ...
آیدا: راستش چی؟!
فرشاد: می خوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم، اما نمی دونم از چه کلماتی استفاده کنم که حتما این داستان توی یک جشنواره ی داستان نویسی برنده بشه!
آیدا لبخندی زد و گفت: هر چی می خوای بگو، کلا داوریه جشنواره ها سلیقه ایه، داورها از قیافه ی نویسنده ی داستان خوششون بیاد داستان برنده می شه، اگه هم خوششون نیاد که هیچی، هیچ ربطی هم به این دیالوگ نداره ...
نویسنده ی داستان تا متوجه شد برای برنده شدن داستانش داشتن تیپ مناسب در اولویت است سریع به آرایشگاه مراجعه کرد و کلا بیخیال رسالت فرهنگی و فرشاد و آیدا و به اتمام رساندن داستان شد. او پایان پنجمش را نیمه تمام گذاشت ... و در حال حاضر آیدا و فرشاد دور همان میز، در همان کافی شاپ، بدون هدف نشسته اند ...
بعد از چند سال کار مطبوعاتی، مدارک لازم را برای ارشاد می فرستم و بعد از چند ماهی معرفینامه «صندوق حمایت از نویسندگان و روزنامهنگاران» به دستم میرسد. هرچند کار مطبوعاتی سخت است و مشکلات بسیاری برای یک روزنامه نگار وجود دارد، اما همین که میدانم قانونی تصویب شده و خبرنگاری جزو مشاغل سخت و زیانآور محسوب میشود و بعد از 20سال میتوانم بازنشسته شوم، تسکینی است بر این موضوع.
خوشحال و خندان به بیمه شعبه 3 مشهد مراجعه میکنم و مدارک را تحویل میدهم. هنگامی که کارمند مربوطه میخواهد حرفهام را وارد سیستم کند، عنوان «نویسنده» را در سیستم وارد میکند. بهطور خیلی اتفاقی این موضوع را میبینم و به ایشان تذکر میدهم که «بنده روزنامهنگار هستم و در معرفی نامهای که روزنامه برای اداره ارشاد فرستاده «خبرنگار» معرفی شدهام؛ نه نویسنده!»؛ اما ایشان میگوید كه همه این مشاغل زیرگروه «نویسندگي» محسوب میشود و ما برای همه عنوان نویسنده را به كار ميبريم و فرقی نمیکند كه شما نویسنده کتاب باشی یا روزنامهنگار! کمی تعجب میکنم و به ایشان میگویم: «نویسنده و خبرنگار خیلی فرق میکند! خبرنگاری جزو مشاغل سخت محسوب میشود و بیمهاش 20ساله است!». با تعجب نگاهم میکند و با خنده میگوید: «خیر! شما برای بازنشسته شدن بايد دو شرط را داشته باشید؛ هم حداقل 20سال حق بیمه رد کرده باشید و هم اینکه حداقل سنتان 60 سال باشد!». باز هم برای ایشان توضیح میدهم که در سایتها، روزنامهها و از قول مسئولان هزاران بار خواندهام که خبرنگاران 20ساله بازنشسته میشوند. اما ایشان میگوید كه خیر، اینگونه نیست!
احتمال می دهم کارمند مربوطه اطلاعاتش کافی نباشد وگرنه محال است اینگونه باشد. چون چند روز پیش در دفتر روزنامه شهرآرا همه دوستان میگفتند كه خبرنگاری شغل سخت و زیانآور است و بیمه آن 20ساله ميباشد.
پیش مسئول دیگری در این شعبه میروم. ایشان آب پاکی را روی دستم میریزد و میگوید: «شما بیمه حرف و مشاغل آزاد هستید و در بیمه حرف و مشاغل آزاد، اصلاً مشاغل سخت و زیانآور نداریم! و در هیچ حالتی بیمه حرف و مشاغل آزاد 20ساله نخواهد شد. حتی اگر خبرنگار باشی؛ چون خودت، خودت را بیمه میکنی! در صورتي كه روزنامه تو را به عنوان خبرنگار بیمه میکرد، خبرنگاریات سخت و زیانآور محسوب میشد و بیمهات 20 ساله میشد!» باز هم قانع نمیشوم. با خودم میگویم محال است که هم من و هم تمام دوستان روزنامهنگارم و حتی مسئولان اداره ارشاد اشتباه کنند. همه آنها میگفتند بیمه خبرنگاران 20 ساله است. حتی اگر خودت، خودت را (با استفاده از نامه صندوق حمایت از نویسندگان و روزنامهنگاران) بیمه کنی!
به شعبه یک تامین اجتماعی میروم و در آنجا نیز سئوالم را تکرار میکنم. پاسخها دقیقاً همانهايي است که در شعبه 3 شنیدم. دیگر مطمئن میشوم كه نه تنها من، بلکه همه روزنامهنگاران کشور و حتی تمام افرادی که در ارشاد خدمت میکنند، در اشتباه هستند. اشتباهی که آثار آن نه امروز، بلکه هفده هجده سال دیگر معلوم میشود.
حتی به اداره ارشاد مشهد هم سر میزنم. مسئول مربوطه تعجب میکند و از من به خاطر پیگیریهایم تشکر میکند.
نمیدانم از این کشف تلخ ناراحت باشم یا خوشحال باشم که به این کشف تاریخی رسیدهام. موضوعی که شاید تا هفده هجده سال بعد و درخواست نخستين روزنامهنگار برای بازنشسته شدن، هیچکس از آن مطلع نمیشد!
دلم راضی نمیشود آسایش خاطر برخی از دوستان روزنامهنگارم را بر هم بزنم. بندگان خدا با خیال خوش رفتهاند و خودشان را بیمه کردهاند و فکر میکنند 20 سال دیگر (در حدود 45 تا 50 سالگی) بازنشسته میشوند. اما نمیدانند که 20 سال دیگر وقتی به بیمه مراجعه کنند تا خودشان را بازنشسته کنند، به آنها گفته خواهد شد که بروند و وقتی 60ساله شدند، بیایند!
به چند تن از دوستان روزنامهنگار قضیه را میگویم. در ابتدا باور نمیکنند و میگویند که من اشتباه میکنم. اما بیشتر که برایشان توضیح میدهم، متوجه میشوند شغلی که همه مسئولان به سخت و زیان بار بودنش اعتراف دارند و حتی در اين باره قانون هم تصویب شده، از طرف بیمه شغل سخت و زیانآور محسوب نمیشود.
دوستان در روزنامه قول پیگیری میدهند و من اميدوارم بتوانند با پیگیری این موضوع و حل کردن آن، خدمتی بزرگ به تمام روزنامهنگاران میهن عزیزمان انجام دهند.
ارژنگ حاتمي
چاپ شده در روزنامه شهرآرا





